#بازیچه
#بازیچه_پارت_221
_وا چه ربطی داره، کسی نمیفهمه که چی داری بهش میگی
دلشورهی بدی داشتم. نمیدانم شاید هم از استرس بود.
اما باید بالاخره حرف دلم را به زبان میآوردم.
وگرنه خودم از عشقش داغون میشدم.
لیوان را به دست ترانه سپردم و از روی نیمکت بلند شدم:
_امروز تمومش میکنم. باهاش حرف میزنم
با اطمینان چشمانش را باز و بسته کرد.
_برو مطمئنم که، اونم دوستت داره
مصمم به سمت کیان رفتم. چند جزوی روی نیمکتش را کنار زدم و نشستم:
_سلام
نیم نگاه کوتاهی سمتم انداخت و با بالا پایین کردن سرش مثلا جوابم را داد.
چند ثانیهای سکوت کردم. اما به روی خودش نیاورد و همچنان مشغول مطالعه بود
_میتونم چند دقیقه وقت تو بگیرم؟
مدادش را در دستش چرخاند و بدون نیم نگاهی گفت:
_همین الانشم وقتم رو گرفتی و تمرکزم پر کشیده
ملتمس از این همه بد اخلاقیاش لب زدم:
_میشه لطفا چند دقیقهای بدون نیش و کنایه به حرفام گوش بدی خیلی مهمه
بالاخره سرش را بالا آورد و منتظر بهم زل زد.
تاب نگاه کردن در چشمانش را نداشتم. پس سر پایین انداختم و گفتم:
_راستش چند وقتی هست میخواستم بهت یه چیزی رو بگم. یعنی در واقع چند ساله این حرف تو دلم مونده
مکث کردم. دم عمیقی گرفتم.
انگار مکثم به مزاقش خوش نیامد که گفت:
_میشه لطفا رک و راست حرف تو بزنی، مقدمه چینی نکن
نگاهم را بالا کشیدم و با لبخند کم رنگی بی تاب لب زدم:
_من دوستت دارم کیان...
نگاه ناباورش را بهم دوخت. زیر نگاه سنگینش داشتم ذوب میشدم.
با لکنت پرسید:
_چ..ی گفت..ی؟
نگاهم را به دور و اطرافمان چرخاندم. هنوز هم محوطه شلوغ بود:
_میخوای بریم یه جای خلوت تر راجبش حرف بزنیم؟
صورتش به یک باره به رنگ خون در آمد و سرخ شد:
_ به نفعته که همین الان ازم دور شی
نم اشک به چشمانم دوید و لرزان گفتم:
_چ..را اینجو..ری میکنی کیان، منکه حرف ب..دی نزدم. من فقط دوستت دارم
دستانش را مشت کرد و نفس عمیقی کشید:
_برو، برو تا دلتو نشکستم.
با سماجت تمام به حرفش گوش نکردم و نرم تر لب زدم:
_کیان عزیزم، لطفا آروم باش
بیا بریم یه جای خلوت تر راجبش حرف بزنیم.
romangram.com | @romangraam