#بازیچه
#بازیچه_پارت_220

کیان همانطور که منتظر به لبانم چشم دوخته بود صدایش را پس کله‌اش انداخت و گفت:

_الان میام مامان

سوالی چینی به چهره‌اش داد و کلافه پرسید:

_تو چی؟ زیر لفظی میخوای تا حرف بزنی؟

مغموم قدمی ازش دور شدم و گفتم:

_هیچی فراموشش کن

نگاهم را ازش گرفتم که با لحن پشیمانش روبه‌رو شدم:

_ازم ناراحت شدی؟

بدون اینکه به سمتش برگردم جواب دادم

_نه

پا به خانه که گذاشتم سیمین سد راهم شد و پرسید:


_چی شد افرا، بهش گفتی؟

با شانه‌های پایین افتاده زیر زمزمه کردم:

_نه نتونستم

مثل خودم بادش خوابید و برای اینکه دلداری‌ام بدهد گفت:

_اشکال نداره یه بار دیگه امتحان کن

_باشه

به سمتم آمد و دست دور گردنم انداخت

_خوب دیگه، حالا اخماتو باز کن تحمل ندارم ناراحت ببینمت.

به ناچار لبخندی کمرنگی روی لبانم نشاند و پرسیدم:

_دوربین کجاست؟ میخوام تمام عکس‌هایی که ازش گرفتم و فردا چاپ کنم.

همانطور که مرا سمت اتاقش می‌کشاند جواب داد:

_تو اتاقمه، بیا چندتا هم از خودمون بگیریم

فکری بدی نبود. آنطور فکر و ذهنم برای چندساعتی هم که شده از آن تیله‌های آبی دور می‌شد.

***

دستی به مقنعه‌ام کشیدم و نگاهم را به نیمکت رو‌به‌رو دوختم.

کیان تمام جزوه‌ها و کتاب‌هایش را روی نیمکت پخش کرده بود.

و سخت مشغول خواندن بود.

_باز که داری می‌پایش، بابا بیا برو از علاقت بهش بگو و خودتو راحت کن

نگاهم به ترانه که دولیوان کاغذی در دست داشت معطوف شد.

یکی از لیوان ها را به سمتم گرفت:

_نسکافه‌ست خستگی‌مون رو در میاره

به بخار لیوان در دستم خیره شدم و گفتم:


_دیروز میخواستم تو خونمون بهش بگم.

اما نشد.

کنارم روی صندلی نشست و لب زد:

_اینکه غصه خوردن نداره دختر خوب، امروز دوباره امتحان کن

نگاهم را به اطراف دوختم. محوطه‌ی دانشگاه شلوغ بود.

_الان که شلوغه، نمیشه

چشمانش را در حدقه چرخاند. و گفت:

romangram.com | @romangraam