#بازیچه
#بازیچه_پارت_219


سرش را با ذوق تکان داد و وسوسه آمیز گفت:

_چطوره که همین حالا بری و باهاش صحبت کنی؟

نامطمئن و با تردید دروبین را به دست سیمین دادم و با قدم‌هایی لرزان از پشت درخت بیرون آمدم.


کیان بعد از رفتن آرمان هم به عمارت برنگشت.

و هنوزم که هنوز بود. انتخابش خوابگاه بود تا این عمارت...

فقط روزاها چندساعتی به مادرش سر می‌زد و کارهای نصفه‌ و نیمه‌ی خاله عالیه را انجام می‌داد.

_سلام

نگاه سردش را بالا آورد و بهم دوخت:

_سلام

نزدیک تر شدم و روبه‌رویش قرار گرفتم:

_خوبی؟

تند و تیز جواب داد:

_چه فرقی به حال تو داره؟

چهره‌ام درهم شد و رنگ نگاهم دلخور...

_چرا باهام اینجوری حرف میزنی؟ من فقط حالتو پرسیدم.

کلافه پوفی کشید و گفت:

_به فرضم که خوبم دیگه چی؟

قلنج دستانم را با استرس می‌شکستم.

حرفی که میخواستم بگویم تا نوک زبانم می‌آمد ولی گفته نمی‌شد.

کیان با چشمانی ریز شده حالت‌هایم را زیر نظر داشت.

در آخرم طاقت نیاورد و پرسید:

_چیزی شده؟ یا چیزی میخوای بگی؟

لبان خشک شده‌ام را تر کردم و گفتم:

_آره راستش میخوام باهات حرف بزنم

تک ابرویش را بالا انداخت:

_خوب می‌شنوم

این پا و آن پا کردم. که دوباره لحن تندش اخمانم را در هم کشید:


_هر چی میخوای بگی رو بگو من وقت ندارم.

عصبی از این رفتارش دست به کمر زدم و با کنایه گفتم:

_آخی، جناب مهندس پروژهاتون رو دستتون مونده که وقت ندارین؟

لبخند کجی تحویلم داد:

_شما حرص نخور به اونجاشم میرسم

با دلبری سرم را پایین انداختم و زمزمه‌وار لب زدم:

_منکه از خدامه موفقیتت

نرم شده نگاهش را به اطراف دوخت و گفت:

_چی میخواستی بگی؟

نفس عمیقی کشیدم و لکنت وار لب باز کردم:

_م..ن چی..زه من دوس...

_کیان پسرم کجایی؟ بیا یه دقیقه مادر


romangram.com | @romangraam