#بازیچه
#بازیچه_پارت_218
خرت و پرت های کارتون را کنار زدم و نگاهم روی قاب عکس خاک خوردهی نشست.
قاب عکس را برداشتم. و با دستم گرد و خاکش را پس زدم. با دیدن عکس، نماشک به چشمانم نشست.
یاد آن روزها بخیر...
پدربزرگم با اقتدار روی صندلی مخصوصش نشسته بود و من و آرمان هم دو طرفش ایستاده بودیم.
و با لبهای خندان عکس گرفته بودیم.
همیشه مجبور بودم. این عکس را روی میز تحریرم آن هم فقط به خاطر حضور آرمان تحمل کنم.
اما همینکه نامزدیام را باهاش بهم زدم. این عکس هم ته کارتون با وسایل های قدیمی تقریبا محو شد.
آن روز من با اصرار دوست داشتم. با پدر بزرگم تکی عکس بگیرم. اما بهم این اجازه داده نشد و مجبورا آرمان هم به این قاب اضافه شد.
_امیر این عکسو نگاه، دلم برای پدربزرگ خیلی تنگ شده.
امیر نگاهی به عکس کرد و گفت:
_آره منم خیلی دلم براش تنگ شده.
بعضی اوقات با خودم فکر میکنم کاش اصلا بزرگ نمیشدیم. کاش...
ادامهی حرفش با صدای گوشیاش نصف و نیمه ماند. نیم نگاهی به صفحهی گوشیش انداخت و نیشش تا بناگوش باز شد.
به سرعت از کنارم بلند شد و لب زد:
_افرا اونا پیشت بمونه بعدا میام و ازت پسشون میگیرم.
قبل از اینکه از اتاق خارج شود با کنایه لب زدم:
_بعدا یعنی دو سه ساعت دیگه، آره؟
چشم غرهای بهم رفت و از اتاقم خارج شد.
بیحواس خواستم قاب عکس را داخل کارتون برگردانم که از دستم سر خورد و به پایین افتاد.
شیشهی رویش متلاشی شد و قاب چوبیاش هم به دو نصف تقسیم شد.
لعنتی زیر لب گفتم و خم شدم و عکس را برداشتم. با برداشتن آن، عکس دیگری به پشت نمایان شد.
کنجکاو شده عکس را برداشتم و به پشت چرخاندمش. همینکه عکس را دیدم نفسم گرفت.
کل وجودم به یکباره یخ بست. قلبم با بیقراری درون سینهام به تپش افتاد.
دستم ناخوداگاه روی صورتش نشست و با دلتنگی به تیلههای آبیاش زل زدم.
خاطرات رفته رفته در سرم رنگ گرفت و مرا برد به آن روز... به آن روزها....
***
(گذشته)
دروبین به دست پنهان شده، پشت درخت ایستاده بودم.
و فرت و فرت از کیان عکس میگرفتم.
همانطور که مشغول بودم، فردی دست روی شانهام گذاشت.
ترسیده و با قلبی ایستاده به پشت چرخیدم و با دیدن سیمین نفس آسودهای کشیدم:
_داشتم سکته میکردم سیمین
ریز ریز خندید و با چشمانش به کیان اشاره کرد و گفت:
_یک ماه از بهم زدن نامزدیت میگذره؟ چرا با کیان حرف نمیزنی؟
نگاهم را با عشق به کیان دوختم و زیر لب زمزمه کردم:
_میترسم. اگه یه وقت ضایعم کنه چی؟
متفکر به کیان چشم دوخت و لب زد:
_امکان نداره، من برق عشقو تو چشماش وقتی تو رو میبینه میبینم.
_جدی میگی؟
romangram.com | @romangraam