#بازیچه
#بازیچه_پارت_217


با چند قدم نزدیکش شدم و دست روی‌شانه‌های نحیفش گذاشتم:

_تو که میدونی چقدر برام مهمی

میدونی که چقدر دوستت دارم. نپرس دلیل این مخالفتو نپرس، فقط حرفم رو گوش کن مطمئن باش من صلاحتو میخوام

پوزخندی روی لبانش نشاند و دستانم را پس زد و دور شد:

_تو هیچ دلیلی نداری، فقط میخوای همیشه و همه جا حرف خودت باشه

فقط میخوای نشون بدی که ما برده‌ی توییم

بازدمم را با صدا بیرون دادم. باور نمی‌شد که دارم این حرف‌ها را از زبان هستی می‌شنوم.

خاله‌ چشم و ابرویی برای هستی آمد. که از نگاهم دور نماند.

_چیه مامان چرا برای من چشم و ابرو میای مگه دروغ میگم؟ همیشه کارن هر چی گفته گفتم چشم

اما این دفعه فرق میکنه، زندگی و آینده‌ی خودمه...

من خودم برای خودم تصمیم می‌گیرم و اجازه نمیدم تو تصمیماتم دخالت بشه

تلخندی زدم. و کتم را از روی دسته‌ی مبل چنگ زدم و گفتم:

_خاله جان درست میگه

من کیم. اصلا کارن کیه، درسته زندگی خودشه بزار خودش تصمیم


بگیره...

هستی شرمگین سرش را پایین انداخت. و خاله‌ به سمتم آمد و گفت:

_پسرم کجا میری

هستی بچست یه چیزی میگه تو دلخور نشو

بی‌توجه به حرف خاله از خانه خارج شدم. تو دوراهی بدی گیر افتاده بودم.

باید یا انتقامم را انتخاب می‌کردم؟ یا هستی را؟

اما نمی‌شد. نمی‌شد زحمت‌های این چند وقتم هدر برود. باید چاره‌ای باشد. همیشه چاره‌ای هست...


(افرا)

به تاج تختم تکیه زده بودم و کتاب می‌خواندم. بالاخره بعد از چند روز جو ناآرام امروز به آرامش رسیده بودم.

و این آرامش را مدیون کارن بودم.

کارن کمی از موضعش پایین آمد و با حرف زدن و موافقتش با ازدواج امیر و هستی همه را از نگرانی دور کرد.

اما شرطش این بود که امیر و هستی عجولانه تصمیم نگیرند و بیشتر باهم آشنا شوند‌.

و از امیر قول گرفت که، بعد از ازدواج ما پا پیش بگذارد و تا آن موقع حرفی از خاستگاری و مراسم‌های بعدش را نزند.

تقه‌ای به در اتاقم خورد و پشت بندش در اتاقم باز شد و قامت امیر نمایان...

کارتون کوچکی به دست داشت. با چند قدم خودش را بهم رساند و گفت:


_افرا ببین چی پیدا کردم

کنجکاو شده به خودم تکانی دادم و لبه‌ی تخت نشستم.

_چی پیدا کردی؟

کارتون را به دستم داد و جواب داد:

_ببین اسباب بازی‌های قدیمی‌مون رو پیدا کردم.

ذوق زده نگاهم را روی اسباب بازی‌ها کشاندم و دست به سمت عروسک بافتنی بی‌ریختی بردم و لب زدم:

_وایی امیر اینا رو از کجا پیدا کردی؟ یادت هست من این عروسکو چقدر دوست داشتم و بدون اون خوابم نمی‌برد.

امیر کنارم نشست و دست به سمت کارتون برد و تیله‌های رنگی ته کارتون را به دست گرفت:

_الان که تو زیر زمین بودم پیداشون کردم.

یادش بخیر من چقدر سر این تیله‌ها، با آرمان دعوا می‌کردم.

romangram.com | @romangraam