#بازیچه
#بازیچه_پارت_216
_از همون قدیم ها، هم روزایی که تو از دوست نداشتنش و بهم زدن نامزدی تون حرف میزدی.
من نمیتونستم اعتراف کنم چون اون نامزد رفیقم بود.
حرفش را اصلاح کردم و گفتم:
_نامزدی که رفیقت بهش هیچ علاقهای نداشت.
شانههایش را بالا انداخت و در جوابم گفت:
_هر چی بالاخره اون نامزدت بود. این عشق و عاشقی مسخرهای که وجودم رو روز به روز شعله میکشید.
برام غیر قابل هضم بود.
تصمیم گرفتم بیخیالش بشم. وقتی هم آرمان رفت. دیگه در کل فکر میکردم. فراموشش کردم.
سیمین بود که این دفعه تو حرفش پرید:
_و وقتیم بعد از چند سال پسر خالهی خوشتیپم رو دیدی فهمیدی که فراموشش نکردی؟
ترانه سرش را به معنی تایید تکان داد و زمزمه کرد:
_درسته فهمیدم که فراموشش نکردم.
(کارن)
دست به سینه طول و عرض خانه را طی میکردم. هر چی توضیح میدادم.
هر چی مخالفت میکردم. این دخترهی سرکش رام نمیشد، که نمیشد.
اگر همچین اتفاقی میافتاد. تمام نقشههایم نقش بر آب میشد. اگر من افرا را پس میزدم.
امیر هم متقابلا همین کار را انجام میداد.
نباید، نباید هستی در آتش انتقام من میسوخت. من اجاره نمیدادم. هستی صدمهای ببیند.
با اعصابی بهم ریخته و حالی آشفته فریاد کشیدم:
_همچین چیزی نمیشه هستی، خواهر من همچین چیزی نمیشه
با چهرهی گریان از اتاق بیرون آمد و روبهرویم قرار گرفت:
_چرا نمیشه؟ چرا نمیشه کارن
دارم میگم من دوستش دارم. نمیتونم نمیتونم از دستش بدم.
دستانم را مشت کردم. حرفهایش شنیدن اعتراف علاقهاش به امیر اذیتم میکرد.
وجودم را به آتش میکشاند.
اخم درهم کشید و محکم گفتم:
_وقتی من بگم نه یعنی نه
حرفم یک کلامه...
خاله امینه که تا حالا سکوت کرده بود وارد بحثمان شد و با آرامش لب زد:
_پسرم چرا مخالفت میکنی؟
امیر که پسر خوبیه...
موهایم را چنگ زدم.قانع کردن این مادر و دختر از سختترین کارهای دنیا بود.
البته بهشان حق میدادم. آنها که از نقشههایم خبر نداشتند. آنها که از کثافت کاریم خبر نداشتند.
خالهام ساده لوحانه فکر میکرد. من گذشته را فراموش کردم و افرا همه چی را میداند.
فکر میکرد افرا از هویت پنهان شدهام خبر دارد.
نمیدانست، نمیدانست که همهشان بازیچه هستند. بازیچهی انتقام من...
_خاله جان چرا شما نمیفهمین، حتما من یه چیزی میدونم که میگم نه
_چی میدونی داداش کارن؟ یکی از عیبهای امیر بگو
یه چیزی بگو که قانعم کنی
romangram.com | @romangraam