#بازیچه
#بازیچه_پارت_214

خنده‌ی با صدایی کردم و با تهدید لب زدم:

_اگه با ترست روبه‌رو نشی پخشش می‌کنم

تند و تیز دست به سمت گوشی‌ام برد که فرز تر از کارن دستم را عقب کشیدم:

_یالا دیگه عشقم دست تکون بده

_نکن این کارو اون گوشی رو بده به من، افرا اذیتم نکن

شیطون نگاهش کردم و سرم را به چپ و راست تکان دادم:

_به شرط اینکه به بیرون نگاه کنی

کلاهش را برداشت و کلافه نگاهش را با ترس به بیرون دوخت. فیلم را ضبط کردم و کنارش جای گرفتم.

بازویش را لمس کردم و لب زدم:

_دیدی اونقدرا هم سخت نبود

غضبناک نگاهش را سمتم چرخاند و جواب داد:

_هیچی با تهدید سخت نیست

دست روی گونه‌اش گذاشتم و پرسیدم:

_نظرت چیه، چندتا سلفیه عاشقانه بگیریم؟

به سمتم بیشتر متمایل شد و لبانش را روی گونه‌ام گذاشت گفت:

_با کمال میل عزیزم...

خنده‌ای به این سواستفاده‌گری‌هایش کردم و مشغول گرفتن سلفی شدم.

بعد از بیرون آمدن از کابین به سمت محوطه‌ی سرسبز آن بالا رفتیم و روی سکویی نشستم.

از این بالا همه‌ چی قشنگ تر و زیباتر به نظر می‌رسید.

با دستم به دریا اشاره کردم و لب زدم:

_دریا رو خیلی دوست دارم میدونی چرا؟


_چرا؟

با عشق نگاهش کردم و پچ زدم:

_ چون رنگش چشماته...

با نگاه خاصش به جنگل اشاره کرد و بم گفت:

_جنگل رو خیلی دوست دارم میدونی چرا؟

با لبخند پرسیدم:

_چرا؟

دست دور کمرم انداخت و مرا به خودش نزدیک کرد:

_چون رنگش چشماته

آن روز و تمام آن یک هفته‌ای که باهم بودیم. قد چند سال خاطره ساختیم.

قد چندسال زندگی کردیم. قد چند سال بهم عشق ورزیدیم. و قد چندسال من بیشتر عاشقش شدم.


سه روزی بود که از مسافرت برگشته بودیم. تو این سه روز اتفاقات غیر قابل پیش‌بینی رخ داده بود.

تو نبود من و کارن، امیر از فرصت پیش آمده استفاده کرده بود و پدر و مادرم را راضی، که هستی را از مادرش خاستگاری کنند.

و همین بحث خاستگاری، بهانه‌ای شد که کارن منفجر شود. نمی‌دانم چرا؟ دلیل این مخالفتش را درک نمی‌کردم.

آن هم وقتی که، هم مادرش و هم هستی کاملا راضی بودند.

اما حرف کارن فقط یک کلمه بود. نه و نه...

این وسط امیر هم گیر داده بود حالا که اینطوره تو هم حق نداری با کارن ازدواج کنی‌...

درست وقتی همه چی داشت خوب پیش می‌رفت به یکباره انگار



romangram.com | @romangraam