#بازیچه
#بازیچه_پارت_213

انگار تازه متوجه‌ی حضورم شد. اما به روی خودش نیاورد و


همانطور که به سمت حمام می‌رفت گفت:

_حالا مگه چی میشد...

چشم غره‌ای بهش رفتم و پرویی نثارش کردم.

***

کارن کلافه در صف خرید بلیط ایستاده بود. مدام دستش به کلاه آدیداس مشکی رنگش بود و آن را پایین تر می‌کشید.

حقم داشت اگر کسی می‌شناختش کارش تمام بود. مخصوصا اینجا که بسی شلوغ بود.

بعد از حدود نیم ساعت به سمتم آمد و گفت:

_اینم از بلیط

میگم نظرت چیه حالا که اینقدر شلوغه نریم؟

این اصرارش را برای تله کابین سوار نشدن درک نمی‌کردم‌. قبل از اینکه بیایم هم کلی بهانه آورد.

اما باز هم حریف خواست من نشد.

_کارن حالا که اومدیم تو بلیطم خریدی، من نمی‌فهمم این اصرارت برای چیه؟

کمی بهم نزدیک شد و کنار گوشم اعتراف کرد:

_خب راستش کمی از ارتفاع و اینا می‌ترسم.

با چشمانی گشاد شده بهش زل زدم. باورم نمی‌شد کارن فوبیای ارتفاع داشت....

_جدی جدی فوبیای ارتفاع داری؟

سر انگشتش را نشان داد و گفت:

_فوبیا چیه؟ نخیرم من یه ذره ترس از ارتفاع دارم.

تک ابرویم را بالا انداختم.

ترس در چشمانش مشهود بود و انکار می‌کرد.


حالا که اینطوره بهتر بود با ترسش رو‌به‌رو شود. دستش را با اطمینان گرفتم و لب زدم:

_پس بریم و با ترست رو‌به‌رو بشیم. اینطوری شاید دیگه نترسیدی؟

با اینکه چهره‌اش ناراضی به نظر می‌آمد. اما مخالفت نکرد و باهام هم قدم شد.

دست تو دست هم وارد کابین شدیم و بعد از بسته شدن کارن دستم را محکم تر فشرد و چشمانش را بست.

_کارن دیونه چشمات و باز کن،ببین از این بالا چه همه چی قشنگه، دریا رو ببین...

تک چشمش را باز کرد و با لحن لرزان گفت:

_هی..چی قش..نگ تر از تو و چشمات نی..ست

حتی اینجا هم، در این شرایط دست بر نمی‌داشت. اما من خام حرفاش نمی‌شدم باید چشمانش را باز می‌کرد

_من خام حرفات نمیشم چشماتو باز کن

_یعنی راه نداره؟

نچی کردم و با تشویق گفتم

_باز کن دیگه

ناچارا چشمانش را باز کرد و نگاهی انداخت و لب زد

_یا خدا چقدر بالاییم...

دوباره چشمانش را بست. گوشی‌ام را در آوردم و روی ضبط فیلم را لمس کردم.

_کارن نمیخوای برای فالو‌ورات دست تکون بدی؟

مثل سکته زده ها چشمانش را باز کرد و با هول و ولا گفت:

_افرا داری چیکار میکنی؟ نکن این کارو عزیزم



romangram.com | @romangraam