#بازیچه
#بازیچه_پارت_211
به سمتم متمایل شد و بغلم کرد. چانهاش را روی موهایم گذاشت و گفت:
_یه دوست قدیمی رو دیدم.
مجبور شدم که تا فرودگاه همراهیش کنم و تا زمان اعلام پروازش پیشش بمونم.
میدانستم که موضوع به این سادگیها نبود.
اگر همین طور بود. چرا به تماسهایم جواب نمیداد؟
یا چرا اینقدر آشفته حال بود!
خیلی دوست داشتم میلم را برای سوال پرسیدن سرکوب کنم.
اما اگر نمیپرسیدم آرام نمیگرفتم:
_اگه اینطوره چرا به تماسام جواب ندادی؟
یا چرا اینقدر آشفتهای، حس میکنم یهو سرد شدی. فاصله گرفتی....
مرا رها کرد و کلافه دستی به پشت گردنش کشید. چند ثانیهای سکوت پیشه کرد.
وقتی که نگاه منتظرم را دید لب زد:
_میشه در موردش بعدا حرف بزنیم. امشب زیاد حالم خوب نیست.
با دستانم صورتش را قاب گرفتم. و به چشمان خستهاش خیره شدم:
_باشه هر طور که تو بخوای
لبخند کم رنگی روی لبانش نشاند و روی موهایم را کوتاه بوسید.
_نظرت چیه یه فیلم ترسناک ببینیم؟
خسته چشمانم را باز بسته کردم و لب زدم:
_نظرت چیه که بخوابیم؟
خندهی صداداری کرد و لپم را کشید:
_میدونستی خیلی خوابالویی؟
خمیازهای کشیدم. و شانههایم را بالا انداختم و پرسیدم:
_من تو کدوم اتاق بخوابم؟
چهرهی خندانش به آنی درهم شد و اخم روی صورتش نشست.
_تو کدوم اتاق بخوابی؟ مگه جای تو غیر از آغوش منه
تک ابرویی بالا انداختم و برای اذیت کردنش از روی مبل بلند شدم و گفتم:
_خیلی خوشبحالت نمیشه؟ من قصد دارم تنها بخوابم.
متقابلا بلند شد و روبهرویم قرار گرفت.
نگاه شیطانیاش را بهم دوخت و تو یه حرکت غیر منتظر دست زیر زانوهایم انداخت و مرا بلند کرد.
جیغ خفیفی کشیدم و با ترس دستم را دور گردنش چفت کردم.
_کارن بزارم زمین. میترسم بیوفتم
مرا محکم تر گرفت و پچ زد:
_تا وقتی من هستم. از هیچی نترس خانم کوچولو...
***
با حس سر و صدای آزار دهندهای گیج از خواب بیدار شدم.
روی تخت غلتی زدم و با جای خالی کارن روبهرو شدم.
از روی تخت بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی داخل اتاق رفتم و بعد از انجام کارای ضروری و عوض کردن لباسهایم از اتاق
خارج شدم.
پلهها را یکی به دو کردم و صدایم را پس کلهام انداختم:
romangram.com | @romangraam