#بازیچه
#بازیچه_پارت_210
چشمانم از این حرفش گرد شد.
لبانم را محکم بهم چفت کردم تا خندهام نگیرد.
یعنی چون گرسنه بود ازم عذر خواهی میکرد؟ چقدر شکمو...
_منکه گفتم گرسنه نیستم.
از روی کاناپه بلند شد و به سمتم آمد.
_بدون تو هیچی از گلوم پایین نمیره
پوزخند صدا داری زد و گفتم:
_چطور میتونی منو تا سر حد مرگ نگران کنی و بعد از اینکه اومدی جواب سر بالا بدی.
اونوقت حالا....
بالا سرم ایستاد و ملتمس بهم نگاه کرد:
_منکه عذر خواهی کردم
دلم نمیخواست بحث را بیشتر کش دهم. و مثل بچههای بی منطق به نظر بیام.
از روی مبل بلند شدم و همانطور که به سمت آشپزخانه میرفتم گفتم:
_خیلی خب دیگه قهر نیستم.
اما دلخور چرا
بعدشم تو که به خاطر من معذرت خواهی نکردی فقط و فقط
گرسنت شده...
با قدمهایی بلند خودش را بهم رساند و از پشت مرا در آغوش گرفت:
_عزیزم اینطور فکر نکن.غذا بهانه بود تا باهام آشتی کنی...
تقلا کنان از آغوشش بیرون آمدم و نسبت به حرفش هیچ واکنشی نشان ندادم.
صندلی میز غذا خوری را کشید و اشاره کرد.
_امشب با من
تو فقط بشین و نگاه کن که چه میزی میچینم.
به طرف صندلی رفتم و همانطور که پشت میز مینشستم لب زدم:
_همچین میگی امشب با من، انگار میخوای خودت غذا درست کنی...
یه گرم کردن غذا که این حرفا رو نداره
دست به کمر وسط آشپزخانه ایستاد و گفت:
_دلخور میشم واقعا، غذا درست کردن با غذا گرم کردن هیچ تفاوتی نداره...
همون قدر زحمت میخواد پای گاز جزقاله شی
چشمانم را در حدقه چرخاندم. در بزرگ نمایی رو دست نداشت:
_نظرت چیه اینقدر بزرگ نمایی نکنی و بیای بشینی من انجامش بدم؟
سری به نشانهی نه تکان دادن و مشغول گرم کردن غذاها شد.
بعد خوردن شام که با مسخرهبازی و کلکل های کارن گذشت.
روبهروی تیویی نشستیم و مشغول دیدن فیلم مسخرهی که پخش میشد شدیم.
ذهنم سخت درگیر بود.
یعنی چه اتفاقی افتاده بود که کارن از توضیح دادانش امتناع کرد؟
_چیه تو فکری؟
نگاه کوتاهی بهش انداختم و جواب دادم:
_هیچی
romangram.com | @romangraam