#بازیچه
#بازیچه_پارت_209


کارن مشغول برداشتن کیسه‌های خرید از داخل صندوق عقب بود.

به کمکش رفتم و همانطور که چند کیسه‌ی را ازش می‌گرفتم پرسیدم:

_کجایی تو چند ساعته؟ نگرانت شدم.

نیم نگاه کوتاهی سمتم انداخت و جواب داد:

_یه کاری برام پیش اومد درگیر اون بودم

_چه کاری؟

جلوتر از من با دستانی پر به راه افتاد و سرد لب زد:

_افرا لطفا تو دیگه بازخواستم نکن، حداقل تو فرق داشته باش

دلخور شده سکوت پیشه کردم و وارد خانه شدم.

کارن به سمت آشپزخانه رفت و کیسه‌های خرید را روی میزغذا خوری رها کرد.

من هم متقابلا کیسه‌ها را روی میز گذاشتم.

_شام گرفتم. اگه گرسنه‌ای با هم بخوریم

بدون آنکه بهش نگاه کنم. خودم را با کیسه‌های خرید مشغول کردم و لب زدم:

_نه من گرسنه نیستم. تو بخور

پوف کلافه‌ای کشید و عصبی از آشپزخانه خارج شد.

رفتارش صدو هشتاد درجه تغییر کرده بود.

یعنی در این چند ساعت چه اتفاقی افتاده بود که آنطور آشفته حال بود!


تمام مواد غذایی را داخل یخچال چیدم.

و بعد از تموم شدن صندلی میز را عقب کشیدم و نشستم.

دلم نمی‌خواست با کارن روبه‌رو شوم. از دستش دلخور و عصبانی بودم.

گوشی‌ام را برداشتم تا به فضای مجازی سری بزنم. اما آنقدر غرقش شدم که به کل آمار ساعت از دستم در رفت.

با گردنی به درد آمده به خودم آمدم و به ساعت گوشی‌ام نگاه کردم.

درست یک ساعت تمام مشغول بودم.

از پشت میز بلند شد و از آشپزخانه خارج شدم. نگاهم روی کاناپه‌ی سه نفره‌ی وسط سالن کشیده شد.

کارن دراز کشیده ساعدش را روی چشمانش گذاشته بود. احتمالا که خواب بود.

هه من و باش که فکر می‌کردم میاد سراغم، اما آقا آمده اینجا و راحت خوابیده...

_چه عجب افتخار دادین و از آشپزخونه دل کندین

متعجب شده دوباره بهش نگاه کردم. اینکه خواب بود! چطوری متوجه‌ی آمدن من شد؟

_فکر می‌کردم خوابی؟

نیم خیز شد و کنترل تی‌ویی را از روی عسلی برداشت:

_تا ابد میخوای اونجا وایسی بیا بشین


به سمت مبل تک نفره‌ی آن طرف رفتم و با بیشترین فاصله ازش نشستم.

_باشه من تسلیم معذرت میخوام


در جواب عذر خواهیش سکوت پیشه کردم.

و نگاهم را به سمت تی‌ویی کشاندم.

_قهری؟

باز هم سکوت کردم.

نچی کرد و با دستانش صورتش را قاب گرفت:

_افرا خیلی گرسنمه بیا و آشتی کن

romangram.com | @romangraam