#بازیچه
#بازیچه_پارت_208

_هرگز همچین اتفاقی نمیفته، نگفتی حالا کی برگشتی؟

_دیروزم اومدم. استوریت رو که با اون دختره دیدم فهمیدم رامسری

فشار دستم را کمی روی کمرش بیشتر کردم و لب زدم:

_و به این پی بردی که تعقیبم کنی؟

از آغوشم بیرون آمد و نگاهش را به لاک قرمز دستش معطوف کرد:

_خب بهم حق بده؟ حس کردم دارم از دستت میدم.

عمیق بهش خیره شدم. مدام ویدا و افرا را با هم مقایسه می‌کردم.

دنیای تاریک چشمان ویدا کجا و دنیای خوشرنگ چشمان افرا کجا...

عصبی دستی به صورتم کشیدم. من داشتم چه غلطی می‌کردم.

من داشتم به کجا کشیده می‌شدم.

_ویدا میخوام بهم قول بدی که تا شب عروسیمون نیای ایران، قول میدی؟

بزار من این کارو بدون نگرانی تموم کنم.

سرش را ناراضی تکان داد و لب زد:

_باشه هر چی تو بخوای، حالا من و برسون فرودگاه میخوام بر گردم.

لبخندی بهش زدم زیر لب ازش تشکر کردم. و به سمت فرودگاه روندم.

بعد از خرید بلیط به سمت ویدا رفتم و گفتم:

_تقریبا یک ساعت دیگه پروازه؟


بلیط را ازم گرفت و تشکر کرد. کنارش روی صندلی در انتظار نشستم.

مدام نگاهم حوالی ساعت می‌چرخید.

تمام تماس های افرا را ریجکت می‌کردم. احتمالا تا الان کلی نگرانم شده بود.

سریع براش تایپ کردم.

_نگران نباش یه کاری برام پیش اومده تا یه ساعت دیگه خونه‌ام...

مسیج را فرستادم و رو به ویدا که موشکافانه نگاهم می‌کرد پرسیدم:

_رفتی تهران، برمیگردی؟

پا روی پا انداخت و ریلکس جواب داد:

_نه، چند روزی خونه‌ی دوستم میمونم بعدش بر می‌گردم.

با این کارای بچه‌گانش و لجبازی‌هاش می‌خواست مرا تا مرز جنون بکشاند.

_خوبه خوبه

خودش را سمتم کشید و بازویم را لمس کرد:

_حس می‌کنم خیلی بی قراری! میخوای برگرد ویلا؟

چهره‌ام را درهم کردم و اخم غلیظی روی پیشانی‌ام نشاندم:

_ویدا بس میکنی یا نه؟

پشت چشمی نازک کرد و سرش را روی شانه‌ام گذاشت و ازم نگاه گرفت.

بی‌قرار طول و عرض خانه را طی می‌کرد. نگران شده بودم.

سه چهار ساعتی بود که از کارن خبری نبود.

البته اگه آن مسیج کوتاهش را در نظر نگیریم.

آنقدر این طرف و آن طرف رفته بودم که سرم کمی گیج می‌رفت.


خسته از راه رفتن بیهوده، به حیاط تاریک ویلا چشم دوختم.

چند دقیقه‌ای گذشت. که در با ریموت باز شد و ماشین کارن نمایان...

ایستادن را جایز ندانستم و با دو از خانه خارج شدم.

romangram.com | @romangraam