#بازیچه
#بازیچه_پارت_207



همینکه آمدم ماشین را روشن کنم.


فردی با عصبانیت در ماشینم را باز کرد و داخلش نشست.

با چشمانی گشاد شده بهش خیره شدم. لعنتی، اینجا چیکار می‌کرد!


با صورتی سرخ شد و حرصی لب زد:

_فقط دو دقیقه دوقیقه بهت فرصت میدم.

تا برام توضیح بدی که چرا تماس‌هام رو جواب نمیدی؟

و چرا تنها با این دختره اومدی ویلا؟

و چرا فرت و فرت تو آغوشته؟ و مهم تر از همه چرا تو دریا بوسیدیش؟


چشمان مشکی‌اش را با حسادت به لبانم دوخت.

دستانم را دور فرمان چفت کردم. امکان نداشت. آمدنش را باور نمی‌کردم.

لعنتی چرا حالا؟ حالا که همه چی داشت خوب پیش میرفت، وقتش نبود.

اصلا وقتش نبود.

_ویدا کی برگشتی؟


دستش را مشت کرد و جیغ گونانه گفت:

_الان کی برگشتن من مهم نیست. مهم کارای توئه، من دوست ندارم عشقمو نامزدم رو با بقیه تقسیم بشم.

چرا اینو نمیفهمی کارن؟


نفس عمیقی کشیدم تا کمی آرام شوم. نباید باهاش با عصبانیت حرف می‌زدم.

چون یه آن ممکن بود همه چی را ویران کند.

_عزیزم مگه من و تو با هم حرف نزده بودیم. ها؟

چانه‌اش لرزید و نگاهش را سمت پنجره‌ی ماشین چرخاند:

_طاقت نیاوردم. طاقت نیاوردم من تو پاریس دلتنگی بکشم و تو با اون دختره نچسب عشق و حال کنی...

کلافه موهایم را چنگ زدم. بارها و بارها در مورد این قضیه با هم حرف زده بودیم.

کلی با هم بحث کرده بودیم. اما ویدا هنوز که هنوز بود باهاش کنار نیامده بود.

سکوتم به مزاقش خوش نیامد جری‌تر از قبل گفت:

_من حس می‌کنم. دوباره داری عاشق این دختره میشی مگه نه کارن؟

نگاه را به رو‌به‌رو دوختم. دیگر خودم هم نمی‌دانستم کجای کارم؟ این سوال برای خودم هم بی جواب بود...

***


اما نه...

تنها زنی که من بهش علاقه دارم ویداست، افرا نمیشه نبایدم بشه

بازوی نحیف ویدا را در دست گرفتم و آن را سمت خودم کشاندم.

سرش را روی سینه‌ام گذاشتم و لب زدم:

_تو از دردام خبر داری، میدونی من چه زجری کشیدم.

من فقط و فقط به دنبال انتقام هستم. نه چیز دیگه...

نگاهش را بالا کشید و ملتمس پرسید:


_منو که به اون دختره نمیفروشی نه؟ خودت میدونی من چقدر دوستت دارم.

روی موهای بلوند شده‌ی لختش را بوسیدم و نامطمئن گفتم:


romangram.com | @romangraam