#بازیچه
#بازیچه_پارت_206


_داداش جنتلمنت همه رو آورد رستوران


جفت آبروهایم بالا پرید:

_اونوقت به چه مناسبت؟


_آشتی کنون و معذرت خواهی، بابا گفت اگه میخوام ببخشمش


باید از عمه هم عذر خواهی کنم.

خب منم چون خیلی دلم پاکه و پسر خوبیم از عمه عذرخواهی کردم. و همه رو آوردم رستوران

سیمین هم با عمه آشتی کرد ترانه رو هم با خودمون آوردیم.

عمه نسرینم هستن اما اون آرمان از دماغ فیل افتاده نیومد.

چقدر خوب که همه دور هم جمع بودند. پس جای من حسابی خالی بود.


حرصی لب زدم:

_خیلی خسیس و بی رحمی امیر

چه می‌شد جشن آشتی کنونت رو میذاشتی وقتی منم از سفر برگشتم بگیری؟


سرخوشانه و کیفور خندید و گفت:

_ تازه یادم رفت بگم هستی و امینه خانمم هستن...


پس دلیل این سرخوش بودنشم معلوم شد. دلم می‌خواست کمی اذیتش کنم. تا شده یکم خنک بشم:

_آها پس دلیل سرخوش بودنتم معلوم شد؟


_منظورت چیه؟


_منظورم واضح نیست؟ هستی دیگه


چند لحظه‌ی سکوت کرد. بازدمش را با صدا بیرون داد و گفت:


_افرا دیگه بهتره که، مزاحم شب قشنگمون نشی و منم قطع کنم.


آفرین بهش، چقدر حساب شده بحث را پیچاند:

_فرار کن بازم فرار کن امیر آقا، اما بالاخره رسوا میشی همینجوری نمیمونه


_صدات قطع و وصل میشه افرا، سلامتو به مامان می‌رسونم خداحافظ، خوش بگذره بهت...


صدای ممتدد بوق گوشی لبخند روی لبم نشاند. پسره‌ی دیوانه‌ی عاشق...


(کارن)

سبد چرخدار را این طرف و آن طرف به دنبال خودم می‌کشاندم.

از خرید کردن متنفر بود.


کاش افرا همراهیم می‌کرد. حداقل اینطور کمتر حوصله‌ام سر می‌رفت.


به سمت بسته‌های شکلات رفتم.

مطمئن بودم با خریدنشان کلی افرا را خوشحال می‌کنم.


بعد از حساب کردن خرت و پرت هایی که خریدم. با دستانی پر به سمتم ماشینم رفتم.

خرید ها را درون صندوق عقبم گذاشتم و پشت فرمان نشستم.

romangram.com | @romangraam