#بازیچه
#بازیچه_پارت_205

چشمانش خمار به لبانم دوخته شد بود. سرش را کج کرد و کنار گوشم پچ زد:

_چرا همراهیم نکردی. نکنه بازم دوستم نداری؟


چشمانش منتظر بهم دوخته شد. گونه‌هایم از خجالت رنگ گرفته بود.


دستم را نوازش وار روی سینه‌اش کشیدم و این دفعه من سرکش پیش قدم شدم...


لرز کرده سریع دوش آب گرم را باز کردم و زیر دوش ایستادم. ذهنم مدام حوالی نیم ساعت پیش می‌چرخید.

نمی‌دانم حماقت کرده بودم یا نه؟


هر چند که من و کارن بهم محرم بودیم. اما حس درونی‌ام بهم هشدار می‌داد.

تا نزدیکی بینمان را کنترل کنم.


هر چند که قلبم سخت مخالف و دوباره و دوباره خواهان تجربه‌ی شیرین چندی پیش بود.

تقه‌ی به در حمام خورد.

_افرا من برم خرید یا با هم بریم؟


خیلی دلم می‌خواست باهاش همراه شوم. اما شرم و خجالتم مانعم می‌شد.

شاید کمی دوری دوباره مرا به خودم می‌آورد.

_نه تو برو من کمی خستم


_باشه عزیزم من زودی بر می‌گردم.


بعد از رفتن کارن سریع دوش گرفتم و از حمام بیرون آمدم.

لباس‌های راحتی‌ام را پوشیدم و موهایم را با سشوار خشک کردم.

و از روی میز کنسول گوشی‌ام را برداشتم و همانطور که از اتاق خارج می‌شدم شماره مادرم را گرفتم.

_بله


صدای مردانه‌ی امیر در گوشم پیچید:

_علیک سلام مامان کجاست؟


_مامان عمه لطفا اونجا بشینین


چی داشت می‌گفت؟ سروصدا ها واضح به گوش می‌رسید.

_امیر شما کجاین؟


کمی بعد کامل سر و صدا ها قطع شد. انگاری که به یه جای خلوت رفت:

_سلام آبجی کوچیکه خوش میگذره. با اون گوریل...


از لفظی که به کارن داد چشمانم گرد شد:

_اه امیر مودب باش چیکار به کارن دادی!


تک خنده ای کرد و گفت:

_بابا شوهر ذلیل


کنجکاو شده توجهی به حرفش نکردم و پرسیدم:

_شما کجاین، چه سرو صدایی بود؟


اهمی کرد تا صدایش صاف شود

romangram.com | @romangraam