#بازیچه
#بازیچه_پارت_204
_نترس من هستم. نمیزارم برات اتفاقی بیفته
نامطمئن به سمتش قدم برداشتم.
همینکه زیر پایم ماسههای خیس را حس کردم دوباره عقب کشیدم:
_نه من نمیتونم. کارن بیخیال، تو برو من همینجا نگات میکنم.
دلخوری چهرهاش به وضوح نمایان بود.
_یعنی به من اعتماد نداری؟
نمیخواستم کارن و ناراحت کنم .با تمام ترسم بهش نزدیک شدم و زمزمه کردم:
_من بیشتر از هر کسی بهت اعتماد دارم.
لرزان به سمت دریا قدم برداشتیم.
هر چه جلوتر میرفتیم ترس من هم بیشتر میشد.
خودم را تقریبا به کارن چسبانده و چشمانم را بسته بودم.
لباس هایم تا کمر خیس خیس شده بود.
سردی آب لرز بدی به تنم نشاند. همانطور که وسط دریا ایستاده بودیم گفتم:
_کارن جلوتر نریم لطفا
دستان مردانهاش را دور کمرم حلقه کرد و زمزمه وار لب زد:
_چشمات و باز کن، نترس
دست روی سینهاش گذاشتم. و چشمانم را محکم تر به هم فشردم.
با موج آرامی که زد. جیغ خفیفی کشیدم و به سمت جلوتر پرتاب شدیم:
_افرا چشمات و باز کن
ناخوداگاه با لحن دستوریاش چشمانم را باز کردم.
و به تیلههایی که حالا سورمهای رنگ شده بود خیره شدم.
_بسه دیگه برگردیم.
حرکت دستانش را روی کمرم حس کردم.
نگاهش بین چشمانم و لبهایم در گردش بود.
_نترس، تا وقتی من هستم از چیزی نترس...
گر گرفته نگاهم را به اطراف چرخاندم. تاریکی دریا خفوف بدی به تنم نشاند.
ضربان قلبم از ترس شدت گرفته بود.
_کارن من میخوام برگردم
کمی ازش فاصله گرفتم. با تقلا مرا به خودش چسباند و پچ زد:
_اگه حواست پرت من بشه. در کل ترس رو فراموش میکنی
هنوز داشتم حرفش را تجریه و تحلیل میکردم. که لبان نرم و داغش روی لبان سردم نشست و عمیق ازم کام گرفت.
حس شیرینی به قلبم تزریق شد.
ترس را به کل فراموش کردم. با حس کم آوردن نفس،فشاری به سینهی کارن وارد کردم. که ازم جدا شد.
romangram.com | @romangraam