#بازیچه
#بازیچه_پارت_203
اما افکارم ناجورم را پس زدم. کارن امکان نداشت بهم خیانت کند.
_میدونم خیلی حساسیت نشون دادم.
اما خب تقصیر خودته، باید برام توضیح میدادی
دست زیر چانهام گذاشت و نگاهم را بالا کشید:
_گفتم که دوست نداشتم ناراحت بشی
_من با توضیح ندادنت نارحت میشم
بی هوا مرا به آغوش کشید و لب زد:
_فکر نمیکردم اینقدر حسود باشی
خودم را بیشتر در آغوشش فرو کردم و گفتم:
_بحث تو که میشه من حسود ترین آدم روی جهان میشم...
خندهی صدادار و سرخوشش گوشهایم را نوازش کرد و لبخند روی لبانم نشاند.
سرم را تکیه به شانهی پهنش داده بودم و نگاهم را به دریای پرتلاطم دوخته بودم.
هوا رو به تاریکی میرفت و سکوت ساحل خلوت را، صدای امواجش میشکست.
_چی دریا رو دوست داری؟ من عظمت و قدرتش رو
همانطور که نگاهم به روبه رو بود. جواب دادم:
_آرامش و رنگشو دوست دارم.
میدونی چرا؟
چون رنگش منو یاد چشمات میندازه و آرامشش یاد آغوشت
دستش را چفت تر دورم حلقه کرد و گفت:
_وابستم نشو، من لیاقتش رو ندارم
چی داشت میگفت؟
اون نمیدونست که من خیلی وقته آب از سرم گذشته
_نزن این حرف رو، اتفاقا تو تنها کسی هستی که لیاقت داری. من وابستش بشم.
سمتم برگشت و با چشمانی که شیطنت ازشان میبارید به دریا اشاره کرد و گفت:
_خب حالا که اینطوره، نظرت چیه بریم یه آب تنی بکنیم؟
نگاه ترسیدهام را سمت دریای تاریک کشاندم. از شنا کردن نمیترسیدم.
اما از شنا کردن تو شب وحشت داشتم. وقتایی که آسمان تاریک میشد و دریا تاریک تر...
_نه کارن الان وقتش نیست. هوا کمی سرده سرما میخوریم.
بدون توجه به حرفم بلند شد و دست مرا هم سمت دریا کشید:
_نه نیار دیگه خوش میگذره
با تقلا خودم را عقب کشیدم و لب زدم:
_میترسم کارن از شنا کردن تو شب میترسم
دستم را فشرد و با اطمینان گفت:
romangram.com | @romangraam