#بازیچه
#بازیچه_پارت_201
روبهروی تیویی روی کاناپه نشستم و به صفحهی خاموش زل زدم.
کلی سوالهای جورواجور در ذهنم شکل گرفته بود. یعنی ویدا کی بود؟
با اعتراف میتوانستم بگویم داشتم از حسادت میترکیدم.
گوشهی ناخنم را میجویدم. و بیقرار با پایم روی زمین ضرب گرفته بودم.
_افرا
دستی به صورتم کشیدم و ریلکس به سمتش چرخیدم.
نیمچه لبخندی هم روی لبانم نشاندم.
تا چهرهی درهمم حال درونیام را لو ندهد.
_بله؟
با چند قدم خودش را بهم رساند و کنارم جای گرفت.
_نظرت چیه بریم ساحل؟
الان به تنها چیزی که فکر نمیکردم ساحل رفتن بود.
من ازش توضیح میخواستم یعنی نمیفهمید؟
یا اگر حرفی نمیزد به نفعاش بود.
_یکم خستم بعدا بریم
کمی خم شد و از روی عسلی کنترل تیویی را برداشت و گفت:
_هر جور راحتی عزیزم
از این ریلکسی و خونسردیاش لجم گرفته بود. چرا اینقدر منو حرص میداد و حرفی نمیزد!
انگار که منتظر بود من سوال بپرسم ولی کور خونده...
از کنارش بلند شد و لب زدم:
_من میرم تو یکی از اتاقای بالا استراحت
جفت ابروهایش را بالا پراند و گفت:
_تقریبا پنج ساعت استراحت کردیم هنوزم خستهای؟
تندخو بدون آنکه دست خودم باشد جواب دادم:
_آره خستم، مشکلی داری؟
کمی ابروهایش درهم رفت:
_چیزی شده؟
دست به کمر زدم. و شاکی بهش چشم دوختم.
_به نظرت نشده؟
دست به سینه حق به جانب گفت:
_نه، به نظرم اتفاقی نیفتاده
پوزخند صداداری کنج لبم نشست.
romangram.com | @romangraam