#بازیچه
#بازیچه_پارت_200
_چون تو اولین و تنها کسی هستی که ازش تعریف میکنی...
بعد از خوردن ناهار، با کارن مشغول جمع کردن میز شدیم.
_زهرمارام حالا خوشمزه بود یا نه؟
دستش را به حالت نمایشی تکان داد و لب زد:
_هی همچین بدک نبود.
دست به کمر سکوت کرده نگاهش کردم. که حرفش را اصلاح کرد.
_منظور این بود که خیلی خیلی خوشمزه بود.
تا به حال همچین نیمرویی نخورده بود.
دستت طلا خانومم
لبخندم کمی کش آمد. این شخصیت کارن را خیلی دوست داشتم.
عاشق کل کل کردناش و شوخیهاش بودم.
_نظرت چیه کمتر اقرار کنی و آشپزخونه رو ترک کنی؟
چند قدمی طی کرد و روبهرویم قرار گرفت.
_نه نمیرم، چون میخوام کمکت کنم.
ماهیتابه رو داخل سینک گذاشتم و گفتم:
_اصلا لازم نیست. برو بیرون عزیزم
با اصرار مرا کنار زد. و خودش روبهروی سینک قرار گرفت.
_عمرا اگه بزارم بشوری پس من اینجا چیام!
چشمانم را محکم باز بسته کردم. ما داشتیم سر چی بحث میکردیم یه ماهیتابه؟
قطعا که دوتامون خلوچل بودیم.
_آها پس داری میگی من همیشه حتی بعد از ازدواجمونم، ظرفا رو به عهده میگیرم آره!
چهرهی متفکری به خودش گرفت و گفت:
_اگه در حد همین یه تابه باشه چرا که نه
تکیه به میز دادم و لب زدم:
_خیلی حرص درار و پرویی
_دلم و نشکن دیگه، نگا چه مرد خوبیم دارم ظرف میشورم.
همینکهلب باز کردم تا چیزی بگویم. گوشی کارن که روی میز بود به صدا در آمد.
دست به سمت گوشی بردم. و نگاهی به صفحهاش انداختم.
_ویدا
اسم دخترانه بود مگه نه؟
بیشتر از اسمش قلب قرمز کنارش، چهرهی خندانم را درهم کرد.
کارن منتظر بهم نگاه کرد. با دستان لرزانم گوشی را سمتش گرفتم.
و از آشپزخانه خارج شدم.
romangram.com | @romangraam