#بازیچه
#بازیچه_پارت_199
_کارن بعضی موقعه ها با خودم فکر میکنم تو اگه این زبون و نداشتی میخواستی چیکار کنی!
با اعتماد به نفس و حالت دلربایی دستی داخل موهایش کشید و جواب داد:
_اونوقت با خوشگلیم حرف میزدم. مثلا با چشمام، هیکل ورزیدهی سیسپک...
حرصی یکی از تخم مرغ های در دستم را به سمتش نشانه گرفتم.
هول کرده بدون آنکه حرفش را کامل کند.
سریع از پشت میز بلند شد و از آشپرخانه فرار کرد.
صدایم را پسکلهام انداختم و فریادم زدم:
_اعتماد به سقف...
پشت گاز ایستادم و مشغول درست کردن نیمرو شدم.
_عزیزم زنگ بزنم رستوران؟
نگاهم را کوتاه سمتش چرخاندم. گوشی به دست پشت کانتر ایستاده بود.
سری به معنای نه تکان دادم و گفتم:
_نه خیر امروز باید زهر و مار و مرگ موشهای منو بخوری
اه جانسوزی کشید و وارد آشپزخانه شد.
_با کمال میل سرورم
ماهیتابه را وسط میز گذاشتم و کارن هم نان های کمی بیات شده را روی میز قرار داد.
همانطور که پشت صندلی مینشستم پرسیدم:
_قبل ما کسی اینجا بوده
کارن برای خودش لقمهای گرفت و جواب داد:
_آره مسعود تقریبا یک هفتهای میشد قبل ما اینجا بوده.
همونطورم که میبینی یخچال پرمم خالی کرده
البته که از حقوقش کم میکنم.
لقمهای برای خودم گرفتم و لب زدم:
_خسیس نباش، اونقدر برات زحمت میکشه
ریلکس به صندلی تکیه داد و با حسادت آشکار در لحنش گفت:
_حالا چرا تو ازش دفاع میکنی؟
_تو همین چند برخورد کوتاه فهمیدم که آدم فوقالعاده خوبیه، اینجور دوستها رو نباید از دست بدی.
پوزخندی روی لبش نشست و نمکدون را از روی میز برداشت.
_اگه اینجا بود کلی ذوق میکرد از تعریفت...
چشم غرهای بهش رفتم و نمکدون را از دستش گرفتم.
_چقدر نمک میریزی میدونی کلی ضرر داره.
حالا چرا ذوق میکرد!
کلافه نگاهش را به نمک دون دوخت و گفت:
romangram.com | @romangraam