#بازیچه
#بازیچه_پارت_198
تک خندهای کردم و به تقلا کردنم ادامه دادم.
_کارن لطفا
_شرط داره
دست از تقلا کردن برداشتم و پرسیدم:
_چه شرطی؟
دستش را دورانی روی شکمم در گردش در آورد و شیطون نگاهم کرد.
_کارن حتی فکرشم نکن. همچین چیزی نمیشه
نفس عمیقی در گودی گردنم کشید و لب زد:
_مگه تو میدونی چی میخوای؟
نگاهی به چشمان خمارش انداختم. و دست روی بازویاش گذاشتم
_چشمات میگه که...
_چشمام نه اما شکمم یه غذای خوشمزه میخواد
متوجهی حرفش نشدم.
_ها
لبان کش آمدهاش را به زور جمع کرد و گفت:
_به شرطی ولت میکنم که یه غذای خوشمزه برام بپزی دارم از گرسنگی میمیرم.
شرمگین ازش نگاه گرفتم. بدجوری ضایعم کرده بود.
_منکه گفتم سر شکمم اصلا شوخی ندارم.
لحن خندهآلودش جریحهدارم کرد.
_آره آره یادمه عزیزم، گفتی اگه مرگ موشم بزارم جلوت میخوری...
با این حرفم دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. و مثل بمب منفجر شد.
از خندهاش خندم گرفت و باهاش همراه شدم.
با هم به سمت آشپزخانه رفتیم. در یخچال را باز کردم که فقط با چند پاک آبمیوه و چند دانه تخم مرغ رو به رو شدم.
_کارن میدونستی که یخچال تقریبا خالیه؟
همانطور که صندلی میز غذاخوری را کشید جواب داد:
_داری برای غذا درست کرون بهانه میاری
غضبناک سمتش چرخیدم. سکوت کرده روی صندلی نشست.
دست به سمت همان چند دانه تخم مرغ بردم و پرسیدم:
_نیمرو میخوری
_تو بگو زهر مار من میخورم.
متفکر به سمتش چرخیدم و لب زدم:
romangram.com | @romangraam