#بازیچه
#بازیچه_پارت_197

بین خواستن و نخواستن گیر افتاده بودم. درونم جدالی بر پا بود. چشمان خسته‌ام را بستم.


آرامش وصف نشدنی کنارش داشتم. این دختر نقطه‌ی ضعف و قوت من بود.

کم کم چشمانم گرم شد و به دنیای بی خبری فرو رفتم.


(افرا)

با حس برخورد نفس‌های داغی روی گردنم چشم باز کردم.

منگ و گیج سعی کردم.


تکان بخورم اما دستان مردانه‌ای چفت دورم حلقه شده بود.

گیجی بیش از حدم، باعث شد تا بیخیال این قضیه بشوم و دوباره چشمانم را ببندم.


به آن طرف چرخ خوردم و دستانم را دور گردنش حلقه کردم.

یهو به خودم آمدم.

چشمان گرم شده‌ام را باز کردم و با ترس به چهره‌ی کارن چشم دوختم.

با دیدنش نفس آسوده‌ای کشیدم.


و سرکش و بی حیا دست روی ته ریشش گذاشتم و خیره نگاهش کردم.

مژه‌های بلند سیاهش روی چشمان بسته شده‌اش سایه انداخته بود و چند لاخ از موهای لختش روی پیشانی‌اش نشسته بود.


با هر بار دیدنش انگاری قلبم دوباره و دوباره عاشقش می‌شد.

چقدر آرامش کنارش را دوست داشتم.


در این لحظه‌ی احساسی صدای قار و قور شکمم مرا به خودم آورد.

نگاهم را دور تا دور اتاق چرخاندم و با دیدن ساعت شاخ در آوردم.

حدود پنج ساعت تمام خوابیده بودیم.


هر چه سعی کردم از آغوشش بیرون بیایم بی فایده بود.

با نفس نفس صدایش زدم

_کارن، کارن...


آنقدر عمیق و سنگین به خواب رفته بود. که هیچ واکنشی نشان نداد.

با دستم آرام آرام تکانش دادم و بلند تر از قبل گفتم:

_کارن لطفا بیدار شو دارم خفه میشم


لای چشمان پف کرده‌اش را باز کرد و گیج خیره‌ام شد.

_میشه ولم کنی عزیزم، دارم له میشم


تخس و بچگانه با صدایی دورگه نچی گفت و مرا بیشتر در آغوشش فشرد.

_دیونه ولم کن میگم


لب‌هایش را کنار گوشم آورد و لب زد:

_ولت نمی‌کنم.


_چرا؟


دستش را لابه‌لای موهایم فرو کرد و جواب داد:

_دوست دارم تا آخر عمرم حل بشی تو آغوشم

romangram.com | @romangraam