#بازیچه
#بازیچه_پارت_196
بعد از خوردن صبحانه دوباره به راه افتادیم. تقریبا بعد از دوساعت به ویلای کارن در رامسر رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم و کش و قوسی به بدنم دادم با کنجکاوی دور تا دور ویلا را از نظر گذراندم.
نه آنقدر بزرگ بود و نه کوچک، اما مدرن بود. ساختمان دوبلکس خانه تماما شیشه ای بود و درختان دور تا دور حیاط را پوشانده بودند.
یه آلاچیق بزرگ ته حیاط و یه تاب دونفرهی سفید رنگ وسط حیاط قرار داشت.
با کمک همدیگر چمدانهایمان را داخل خانه بردیم. بدون توجه به دیزاین خانه با خستگی تمام خودم را روی اولین کاناپه ولو کردم و چشمانم را بستم.
سکوت آرامش بخش خانه رفته رفته چشمانم را گرم کرد و مرا به خواب عمیقی دعوت...
(کارن)
بعد از از آوردن چمدان ها تشنه به سمت آشپزخانه رفتم. افرا هم از خستگی خودش را روی کاناپه ولو کرد.
پاکت آبمیوه را برداشتم و داخل دولیوان را پر کردم. و از آشپرخانه
خارج شدم.
_افرا حتما تش...
حرف در دهنم ماسید.
لیوانهای آبمیوه را روز میز عسلی گذاشتم و آرام نزدیکش شدم.
کنار کاناپه نشستم و به چهرهی معصومانهاش زل زدم.
تو خواب شبیه به فرشته ها بود. ناخوداگاه دست زیر زانوهایش انداختم و محکم بغلش کردم.
آرام آرام از پله ها بالا رفتم و در اولین اتاق خواب را باز کردم و افرا را روی تخت دونفرهی وسط اتاق گذاشتم.
ملافهی سفید را رویش کشیدم و لاخ موی مزاحم روی صورتش را پشت گوشش هدایت کردم.
با انگشتم نوازش وار گونهاش را لمس کردم.
یهو به خودم آمدم و ازش فاصله گرفتم. لبهی تخت نشستم و کلافه موهایم را به چنگ گرفتم.
سردرد امانم را بریده بودم. افسار افکارم را قلبم در دست گرفته بود.
میترسیدم. انگار داشتم دوباره عاشق میشدم. نمیتوانستم ازش فاصله بگیرم.
کشش و میل شدیدم را نمیتوانستم سرکوب کنم.
از ضعف خودم متنفر بودم. چون هر چه رشته کرده بودم داشت پنبه میشد.
نباید اینطور میشد. من دل نمیدادم. من باید با کارهایم دل میگرفتم.
من باید افرا را بیشتر از اینی که هست به خودم وابسته و عاشقش میکردم.
و درست در اوج، رهایش میکردم.
نگاهم را بهش دوختم. آن پسرک بد درونم مرا به سمتش فرا میخواند.
با لبخندی کج، کنارش دراز کشیدم و هیکل ریزه میزهاش را اسیر دستانم کردم. و سرش را روی سینهام گذاشتم.
لعنتی ساحرهای بود برای خودش، عطرش تنش را عمیق بو کشیدم. دستانم را دورش محکم تر حلقه کردم.
نگاهم به سقف دوخته شد. حال عجیبی داشتم.
romangram.com | @romangraam