#بازیچه
#بازیچه_پارت_195
بیخیال کار کردن تو اون شرکت بزرگ و معروف بشی...
لقمهام را قورت دادم و گفتم:
_من هیچ وقت خودم و متعلق به یکجا نمیدونم.
همیشه دوست دارم همونقدری که به شرکتهای بزرگ اهمیت میدم.
با شرکت های تازهکار هم شروع به همکاری کنم. بالاخره همهی شرکت های معروفم که از اول معروف نبودن
لقمهی کوچکی را به سمتم گرفت و گفت:
_طرز فکرتو دوست دارم.
خیلی آدما رو میشناسم که حاضر نمیشن به هیچ وجه موقعیت شغلی خوبی که دارن رو از دست بدند.
حتی برای نگه داشتنش دست به هر کاری میزنن
صحیح میگفت.
هزاران بار دیده بودم دوست و همکارهایی که به خاطر موقعیت بهتر یا گرفتن پروژهای بزرگتر
خیلی راحت و ساده بدون هیچ وجدانی همدیگر را میفروختند.
و زیر آب هم را میزدند.
هیچ وقت دوست نداشتم. جز آن آدم ها باشم. حتی اگر کارم را از دست میدادم. حاضر به همچین کاری نبودم.
_متاسفانه از اینجور آدما خیلی زیادن، روز به روز هم به جای اینکه کم تر شوند به تعدادشان اضافه میشود.
_برام جای سواله چرا گیلان؟ چرا زندگی کردن تو اون شهر و دوست داری؟
با یادآوری خاطرات بچگی و باغ پدربزرگم لبخندی پت و پهن روی لبانم نشست:
_خب میدونی من یه جورایی تو اون شهر بزرگ شدم.
تمام خاطرات بچگی و نوجونیم رو اونجا گذراندم.
پدربزرگم تو یکی از روستاهای اونجا باغ پرتقال داشت.
من هر تابستان به اونجا میرفتم.
اما الان چندین ساله که پا به اون شهر نذاشتم.
_چرا؟
یاد خانجون و پدربزرگم اشک به چشمانم نشاند. دلتنگشان بودم.
دلتنگ آن محبت های بی منتشان، دلتنگ روزهای خوش قدیم. کاش میشد و زمان به عقب برمیگشت.
_از وقتی فوت کردند دیگه پا به اون شهر نذاشتیم.
اون باغ پر بار هم بعد رفتنشون متروکه شد.
متأثر نگاهم کرد.
_خدا رحمتشون کنه.
لابهلای حرفات حس کردم دلت میخواد به اون باغ بری و اونجا رو دوباره سر پا کنی درسته؟
خیلی دلم میخواست این کار را انجام بدهم.
اما نه آنقدر وقت داشتم نه هم تخصصش را
_درسته دلم میخواد. اما بعضی اوقات آدما چیزی رو میخوان که ناممکنه
_آدما هم آدم انجام دادن کارای ناممکنن
romangram.com | @romangraam