#بازیچه
#بازیچه_پارت_194


_عزیزم چرا صندلی رو نمیخوابونی و راحت بخوابی؟


خمیازه‌ای کشیدم و چشمان به اشک نشسته‌ام را باز و بسته کردم.

_همینجوری راحتم، کارن برام جای سواله که چرا صبح به این زودی حرکت کردیم؟


نیم نگاهی به چهره‌ام انداخت و جواب داد:

_ترسیدم بابات پشیمون بشه


لبخند کم رنگی روی لبم نشاندم.

_دیونه‌ای به خدا


دستش را به سمت سیستم برد و همانطور که آهنگ بی کلامی پلی می‌کرد گفت:


_دیونه‌ی تواَم


بعد از یک ساعت تمام رانندگی،کارن جلوی رستوران سنتی توقف کرد تا صبحانه بخوریم.

با هم وارد محوطه‌ی رستوران شدیم.


نفس عمیقی کشیدم و هوای پاک را مهمان ریه‌هایم کردم.

نگاهم را دور تادور محوطه‌ی زیبای رستوران چرخاندم.


به طرف تخت کوچکی رفتیم و نشستیم. کمی بعد گارسون آمد و سفارشاتمان را گرفت.

_هوای پاک و سرسبزی اینجا رو دوست دارم روحم رو سرزنده میکنه


سری تکان داد و گفته‌ام را تایید کرد.

_آره حس سر زندگی بهت میده

فکری در سرم جولان‌می‌داد. نمیدانستم که کارن باهاش موافقت می‌کند یا نه!


اما دوست داشتم. نظرش را در این باره بپرسم

_کارن نظرت چیه وقتی که ازدواج کردیم بیایم گیلان زندگی کنیم؟

متعجب خیره‌ام شد و گفت:

_این فکر دیگه از کجا اومد؟


متوجه‌ای چی داری میگی، پس کارت تو شرکت چه میشه؟


به اونجا هم فکر کرده بودم. یه شرکت کوچک تر و آرامش بیشتر...

_خب یه جای کوچک تر کار می‌کنم


کمی به فکر فرو رفت. و حرفی نزد. در این حین گارسون با سینی پری به سمتمان آمد.


بوی آش رشته و املت معده‌ی خالیم را مالش داد. ماست و کره‌ و پنیر محلی با نان تنوری بیشتر وسوسه‌ام کرد که زودتر دست به کار شوم.


لقمه‌ی کوچکی از املت گرفتم و با اشتها مشغول جویدنش شدم.

کارن همچنان غرق در فکر بود

_کارن چرا نمیخوری؟


همانطور که یکی از کاسه‌های آش‌رشته برمی‌داشت لب زد:

_حرفت ذهنم و درگیر کرد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم.


romangram.com | @romangraam