#بازیچه
#بازیچه_پارت_193

نگاهم را سمتش چرخاندم.

به تازگی به این پی‌برده بودم که پیراهن سفید عجیب بهش می‌آمد.

_پدرم چی گفت؟ اجازه داد؟


چهره‌اش را پکر کرد و جواب داد:

_پدرت اجازه نداد

کمی جا خوردم. پدرم آدم سخت گیری نبود. چرا باید با درخواست کارن مخالفت کند!

_جدی؟


کتش را از تنش در آورد و روی شانه‌های نیمه برهنه‌ام انداخت.

_هوا کمی سرده سرما نخوری


با چندم قدم نزدیکش شدم. روبه‌رویش ایستادم.


و یقه‌ی کج شده‌ی پیراهنش را مرتب کردم.

_بهت گفته بودم که پیراهن سفید خیلی بهت میاد؟

چیه اون رنگای تیره‌ای که میپوشی!


با لبخند خاصی نگاهم کرد.

همانطور که نگاهم به پنجر‌های خانه دوخته شده بود. پیش رویی کردم و دستم را دور گردنش حلقه کردم.


دستان گرمش را روی کمرم لغزاند و مرا در آغوش کشید.

_چقدر خوبه که دارمت افرا


خنده‌ی ریزی کردم و دستم را روی ته ریش سیاهش نشاندم.

مسخ شده چشمانش را به چشمانم دوخته بود.


با لحن ناراحتی لب زدم:

_حیف شد.

کاش میتونستیم چند روزی رو تنها با هم باشیم.


لب‌هایش را به کنار گوشم چسباند و گفت:

_دختر خوبی باش و کمتر دلبری کن

الانم بهتره که بری چمدونتو جمع کنی چون صبح اول وقت راهیه رامسریم


دستم را تخت سینه‌اش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم.

چشمانم را در حدقه چرخاندم و گفتم:


_خوشت میاد اذیتم میکنی.

دیونه کلی ناراحت شدم و غصه خوردم


کنار شقیقه‌ام را بوسید و پچ زد:

_شایدم اسم‌ دیگه‌ی عشق یعنی تو...


خواب آلود سرم را به شیشه‌ی ماشین تکیه داده بودم.

و با چشمانی خمار به بیرون نگاه می‌کردم.


دیشب خسته تا نیمه‌ی بامداد چمدانم را بسته بودم و تنها دوساعت خوابیده بودم.

romangram.com | @romangraam