#بازیچه
#بازیچه_پارت_192

_چرا ناراحت شدی دختر دایی، فقط بهت یه توصیه‌ی کوچیک کردم.

***

لبه‌ی حوض کوچک حیاطمان نشستم و نگاهم را به آسمان تاریک و پرستاره دوختم پاهایم گزگز می‌کرد.

امشب یکی از قشنگترین شب های زندگیم بود.


گوشه‌ی لباس بلند ساتنم را گرفتم و کمی بالا کشیدمش و به آرامی کفش های پاشنه ده‌ سانتی‌ام را از پاهایم در آوردم.


یک ماه از آن شب خاستگاری می‌گذشت.

در این یک ماه یا خانواده‌ی کارن مهمان خانه‌ی ما بودنند.

و یا ما مهمان خانه‌ی آنها، خیلی رفت و آمد داشتیم.


تقریبا هر آخر هفته همگی با هم به تفریح می‌رفتیم و خانواده‌ها حسابی با هم آشنا شده بودنند.

در این میان رابطه‌ی پنهانی امیر و هستی خانم را هم می‌پاییدم.

هر چند که دونفرشان وقتی هم را می‌دیدند.


از هم فاصله می‌گرفتند. اما نگاه‌های پرتب و معنی‌دارشان گویای همه چیز بود.

انگار که واقعا عشق در قلبشان لانه کرده بود.


اما کارن خیلی خیلی زیاد حساسیت نشان می‌داد.

شاید هم به همین خاطر بود. که هستی و امیر مجبور بودند تا از


هم فاصله بگیرند.


پدرم و مادرم حسابی با کارن صمیمی شده بودنند. پدرم بالاخره بعد از یک ماه رضایت داد تا امشب جشن نامزد‌ی‌مان را بگیریم.


یه جشن ساده و کوچک و در آخر هم محرمیت موقت چهارماهه‌ی بین من و کارن...

آخر شب بود و همه‌ی مهمان ها رفته بودنند.


به جز کارن که تنها با گذشت یک ساعت از محرمیتمان، رفته بود پیش پدرم تا برای فردا و مسافرت چند روزمان اجازه بگیرد.


بحث این مسافرت را چند هفته پیش کارن مطرح کرد و قرار شد به محض اینکه جشن نامزدی را گرفتیم.

راهیه رامسر شویم.


من هم از شرکت چند روزی را مرخصی گرفتم. اما اگر پدرم قبول نمی‌کرد.

برنامه عوض می‌شد ومن هم مرخصی‌ام را کنسل می‌کردم.


دستم روی حلقه‌ی نشانم نشست.

همان حلقه‌ای که کارن با عشق جلویم زانو زده بود. و ازم خاستگاری کرده بود.


اگر بخواهم حس و حالم را توصیف کنم باید بگم که چنان آرامشی


داشتم که انگار در این بیست و پنج سال زندگی‌ام هیچ وقت تجربه‌اش نکرده بودم.

کنار کارن همه چی خوب بود.


من به قدری وابسته‌اش شده بودم که اگر یک روز نمی‌دیدمش، بی قراری امان را می‌برد.

بی حوصله از لبه‌ی حوض بلند شدم و نگاهم را به ماه هلال شکل دوختم.


_امشب قدر همین ماه میدرخشیدی..



romangram.com | @romangraam