#بازیچه
#بازیچه_پارت_191
_خودتو به اون راه نزن
چهرهی حق به جانبی به خودش گرفت
_افرا توهمی نشو لطفا
بهش نزدیک شدم و کنار گوشش پچ زدم:
_بالاخره که معلوم میشه کی توهمیه کی عاشق...
سیمین دست روی شانهام گذاشت و گفت:
_چی پچ پچ میکنین؟
کامل به سمتش چرخیدم و جواب دادم:
_انگار یکی اینجا بدجور عاشق شده و بروز نمیده!
سیمین با لبخند به ترانه زل زد. ترانه اخم در هم کشید و لب زد:
_حرفای افرا رو باور نکن. همچین چیزی نیست.
_والا اگه همچین چیزی نیست چرا از اول مراسم تونخشی؟
مثل اینکه من تنها نبودم و سیمین هم متوجهش شده بود.
ترانه سری با تاسف برایمان تکان داد و با سماجت گفتههایمان را رد کرد.
کمی بعد عمههایم قصد رفتن کردند.
همگی باز هم مشغول خداحافظی شدیم. سیمین روبهم کرد و گفت:
_من امشب میرم خونهی ترانه تو نمیای؟
بینهایت خسته بودم. از صبح کلی کار کرده بودم و کلی استرس کشیده بودم.
_نه خیلی خستم سیمین
تک شانهاش را بالا انداخت:
_باشه عزیزم خوب استراحت کن. اصرار نمیکنم. ولی خیالت جم امشب از زیر زبونش حرف میکشم.
بوسهای روی گونهاش کاشتم و گفتم:
_حتی شده به زور ازش حرف بکش
_بیخود برام نقشه نکشین، گفتم که چیزی نیست.
من و سیمین سعی کردیم بیشتر از این اذیتش نکنیم و با هم لب زدیم:
_تسلیم، حرف تو صحیح...
مادر و پدرم و امیر جلوی در بودند و با عمههایم مشغول، آرمان به یک باره نزدیکم شد و زیر گوشم پچ زد:
_ بهت توصیه میکنم خیلی وابستش نشی.
یهو دیدی شب عروسی ولت کرد و رفت.اونوقت میخوای با قلب شکستت چیکار کنی؟
قلبم با شنیدن این حرف هری ریخت، نفس عمیقی کشیدم و لب زدم:
_حتی امشبم دست از سرم بر نمیداری نه، باید هر جور شده با حرف های غلط و ناجورت زهرتو بریزی...
چهرهاش را درهم کشید بم گفت:
romangram.com | @romangraam