#بازیچه
#بازیچه_پارت_190
برای تو و داداش کارنم،خیلی خیلی خوشحالم، آرزو میکنم خوشبخت بشید.
_ازت ممنونم، برای منم واقعا سوپرایز قشنگی بود.
اینم بگم که کارن خیلی خیلی روت حساسه و دوستت داره.
اینجور که معلومه براش خیلی ارزشمندی...
ذوق کرده لبخند عمیقی زد و ازم خداحافظی کرد.
بعد از رفتن خانوادهی کارن، همگی دوباره دور هم جمع شدیم.
هم خسته بودم و هم خوشحال که همه چی عالی پیش رفته بود.
عمههایم هر کدام نظری میدادند.
عمهحاجرم کارن را برازنده و مادرش را محترم میخواند و عمه نسرینم نظری بر خلاف این گفته داشت.
پدر و مادرم اما خوشحال و خندان کاملا راضی به نظر میآمدند.
آن طور که معلوم بود پدرم حسابی از کارن خوشش آمده بود.
امیر و آرمان خسته روی مبل دونفره کنار هم نشسته بودند و ریلکس به بحث پیش آمده گوش میدادند.
من و ترانه و سیمین هم روبه رویشان روی مبل سه نفره نشسته بودیم.
سیمینکه سرم گرم گوشیاش بود.
من هم تمام حواسم، به بحث پیش آمده بین پدرم و عمههایم در مورد کارن بود.
اما این وسط چیزی که خیلی یهویی توجهم را جلب کرد.
نگاههای پنهانی و نامحسوس معنیدار یا شایدم باعلاقهی ترانه به آرمان بود.
البته که رنگ این نگاهها هیچ برایم تازگی نداشت. ترانه از همان قدیمها که از علاقه نداشتن من به آرمان مطمئن شده بود.
با دیدنش گل از گلش میشکفت و همیشه و همیشه با ذوق خاصی
ازش تعریف میکرد.
ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد. رازی که چندین سال در پی فهمیدنش در تقلا بودم را احتمالا الان فهمیده بودم.
رازی که ترانه تا به الان هیچکس را وارد زندگیش نکرده بود. و به هیچکس از جمله آرش بها و فرصت نمیداد.
یعنی احتمال داشت! ترانه عاشق و شیدای آرمان باشد؟
جواب بله برای این سوال زیاد دور از انتظار نبود.
اماباید میفهمیدم.
باید حقیقت را از زبان خود ترانه میشنیدم.
سقلمهای بهش زدم و او را از خیال بیرون کشیدم.
_مثل اینکه خیلی روش کراشی؟
یکه خورده خودش را به اون راه زد و پرسید:
_متوجهی منظورت نمیشم؟
تک ابرویم را بالا انداختم و نامحسوس به آرمان اشاره کردم.
romangram.com | @romangraam