#بازیچه
#بازیچه_پارت_189
به محض خارج شدنمان از اتاق نگاهها سمت من و کارن چرخید. مادر کارن با محبت پرسید:
_خب دخترم کاممون رو شیرین کنیم؟
شرمگین سرم را پایین انداختم. پدرم به جای من جواب داد:
_حاج خانم حالا حالاها زوده برا این حرفا، هم ما خانوادهها، و هم این جونا بهتره که بیشتر باهم آشنا بشند.
بالاخره بحث، بحث یه عمر زندگیه
لحن پدرم آنقدر محکم بود که جای هر بحث یا اعتراضی را گرفت.
بعد از تعیین دیدار بعدی که باز هم خانهی ما بود.
البته این دفعه نه به عنوان خاستگاری، بلکه به عنوان مهمانی و آشنایی بیشتر...
مادر کارن رو به پدرم لب زد:
_خب دیگه، دیر وقته بهتره که ما رفع زحمت کنیم...
مادرم با اعتراض و تعارف گفت:
_خواهش میکنم حاج خانم چه زحمتی، هنوز که تازه سرشبه چه عجلهایه؟
پدرم و عمههایم هم گفتهی مادرم را تایید کردند و هر کدام به نوبه خودشان مشغول به تعارف و اصرار شدند.
امینه خانم با احترام همهی تعارف ها را رد کرد و تک به تک مشغول خداحافظی شد.
روبهروی من ایستاد و دستانم را گرفت:
_خداروشکر که انتخاب کارن تویی، میدونم که خیلی دوستت داره و بهت اطمینان میدم که خوشبختت میکنه
نگاهم را بند چهرهی چروکیدهی مهربانش کردم و با حفظ لبخند روی لبم گفتم:
_کارن از شما خیلی تعریف کرده بود.
خوشحالم که مادری مهربونی مثل شما رو داره
تیلههای آبیاش به یکباره تیره شد و چهرهی خندانش محو و محو تر
_دختر قشنگم مگه کارن بهت نگفته؟
_چیرو؟
_اینکه...
کارن دست روی کمر مادرش گذاشت و آرام طوری که فقط من و اون بفهمیم لب زد:
_مامان امینه دورت بگردم من، تو نگران چی هستی ؟من همه چیو به افرا گفتم.
دستوری با اشاره بهم فهماند که گفتهاش را تایید کنم.
سری تکان دادم و با اینکه نمیدانستم قضیه از چه قراره گفتم:
_بله بله نگران نباشید. کارن همه چیو به من گفته
با این حرفم نفسش را آسوده رها کرد و با خوشرویی ازم خداحافظی کرد. کارن چشمکی حوالهام کرد. و بی صدا لب زد:
_دوستت دارم
ایندفعه هستی بود که روبهرویم قرار گرفت.
_نمیگم غافلگیر نشدم چون دروغ گفتم. خوشحالم که برای بار دوم و اونم اینجوری ملاقاتت میکنم.
romangram.com | @romangraam