#بازیچه
#بازیچه_پارت_188

_بگو ببینم برا منم اینجور غیرتی میشی؟


چهره‌اش را مماس با چهره‌ام قرار داد و کنار گوشم پچ زد:

_کسی بخواد به تو بد نگاه کنه گردنشو خرد می‌کنم.


نزدیکی بیش از حدمان داشت آتشم می‌زد.

نفس های داغ پرتب و تابش کنار گوشم را نوازش می‌کرد.


نگاهش دورانی روی صورتم می‌چرخید و به لب‌هایم خیره می‌شد.

مسخش شده بودم. از این نزدیکی بدم نمی‌آمد که هیچ، یه جورایی ته دلم راضی هم بودم.


فاصله هر لحظه کم تر و کم تر می‌شد.

ضربان قلبم اوج گرفته بود و چشمانم روی هم افتاده بود.


لب های داغش عمیق کنار لبم نشست و مرا صدادار بوسید.

_کاش میفهمیدی چقدر دوستت داشتم...


تقه‌ی محکمی به در خورد پشت بندش صدای بم امیر در گوشم طنین انداز شد.

_افرا عزیزم حرفاتون تموم شد.


دستگیره‌ی در چرخید.

با هول و ولا دست روی سینه‌ی کارن گذاشتم و ازش فاصله گرفتم.

کارن هم شتاب‌زده از کنارم بلند شد. وسط اتاق که ایستاد در اتاق


باز شد.


امیر مشکوک شده نگاهی به چهره‌ی سرخ من و کارن انداخت و گفت:

_چقدر طولانی شد معاشرت‌تون، انگار که اصلا همو نمی‌شناختین


رک و صریح تیکه‌اش را حواله‌مان کرد. کارن اهمی کرد تا صدایش صاف شود

_بهتره که بریم تا بقیه نیومدن


امیر با غیظ نگاهش کرد و لبخند مسخره‌ای تحویلش داد.


ماندن را جایز ندانستم و زودی بلند شدم و گفتم:

_بهتره که بریم تا همو با ایما و اشاره تیکه پاره نکردین.


امیر زودتر از اتاق بیرون رفت. کارن با شیطنت نگاهی بهم انداخت. که با چشم غره‌ام مواجه شد.

_میگم چقدر خوبه که، زودتر بهم محرم بشیم.


گلگون شده با چشمانم برایش خط و نشان کشیدم.

تا ساکت شود.

_لطفا ساکت شو...


_اونوقت اگه نشم.


نزدیکش شدم و کنار گوشش زمزمه کرد

_دفعه‌ی بعدی که نزدیکم شدی تلافیه‌ امشب و سرت در میارم.

دستانش را بالا برد و بی‌صدا لب زد تسلیمم...

romangram.com | @romangraam