#بازیچه
#بازیچه_پارت_187


دلیل حال خوبم بود. می‌دانست کی و کجا جدی باشد. کی و کجا شوخی کند. و کی و کجا ابراز عشق کند.


هیچ وقت فکر نمی‌کردم. کارن تا این حد آدم عاشق و مهربانی باشد.

یعنی در کل با آن خواننده‌ی بداخلاق و مغرور انگاری فرق داشت.


انگار یه آدم دیگه بود.

مثلا برادر مهربان و خوش اخلاق آن خواننده...


_داری به چی فکر می‌کنی، اینکه کی بهم مرگ موش بدی؟


دست زیر چانه‌ام زدم و رک و صریح گفتم:

_نه دارم به این فکر میکنم اون خواننده‌ی مغرور خودخواه کجا؟ و این کارن مهربون عاشق کجا؟


چشمانم را ریز کردم و پرسیدم:

_ببینم نکنه تو برادر دوقلوی اون خواننده‌ای؟


دستی به موهایش کشید و لب زد:

_نه، من خود اون خوانندم، البته با این تفاوت که عاشق یه دختر موطلایی خوشگل ریزه میزه شدم.


پت وپهن دندان‌هایم را به نمایش گذاشتم از این حرفش خر ذوق شده بودم.

با یاد‌آوری هستی شگفت زده گفتم:

_راستی کارن، امشب خیلی سوپرایز شدم

میدونستی من با خواهرت هستی، قبلا ملاقات داشتم؟


ناباور با لکنت پرسید:

_م..لاقات دا‌..شتی؟ کجا؟ چقدر می‌شناسیش


_اونقدرا نمی‌شناسمش، بیشتر امیر هستی رو میشناسه


ابروهایش سخت بهم چفت شد و رگ گردنش کمی متورم...

_چی امیر؟ هستی چه ربطی به امیر داره؟


از این غیرتی شدنش کمی ترسیدم و سریع حرفم را اصلاح کردم

_نه من بد توضیح دادم.

امیر پروژه‌ی بازساخت یه مدرسه رو بر عهده گرفته.

خب اونجا هم با معلم‌های اون مدرسه و صدالبته با هستی در حد یه شناخت خیلی کوچیک آشنا شده.

منم که یه روز همراه امیر رفتم. خیلی اتفاقی با هستی آشنا شدم.


رفته رفته کارن آرام شد و اخمانش را از هم باز کرد.

با دیدن احوالش جرئت نکردم. تمام حقیقت را برایش بازگو کنم و بگویم که شاید بیشتر از حد یه آشنایی کوچک با هم در ارتباط هستند.

تا جایی که نگران حال همدیگر می‌شوند.


اما خب برخورد سرد امشب امیر، نشان‌دهنده‌ی این بود که احتمالا بینشان هر چه که بوده شکراب شده...


_آهان که اینطور، حالا امشب که همه چی اوکی بشه از این به بعد بهتر همو میشناسین، البته فقط تو و هستی نه امیر...


ریز ریز خندیدم که با نگاه غضبناکش روبه‌رو شدم



romangram.com | @romangraam