#بازیچه
#بازیچه_پارت_186
یه دفعهی گیج شده به خودم آمدم. من داشتم چه میگفتم؟ کارن داشت چه میگفت؟
گیج بودم. گیج تر شده بودم.
مشکوک شده از آغوش کارن بیرون آمدم و با چشمانی ریز شده گفتم:
_تو یه جوری حرف میزنی انگار اونو میشناسی؟
به وضوح دیدم که یکه خورده به خودش آمد:
_نه
من فقط وقتی دیدم حالت بده خواستم بهت دلداری بدم.
اخم درهم کشیدم و بازدمم را عمیق بیرون دادم:
_اما تو همین چند لحظه پیش گفتی، عذابی که بهش دادی غیر قابل ببخششه
آبدهانش را صدا دار قورت داد. رنگش آشکارا پریده بود.
_من اینو گفتم عزیزم؟
نه من همچین چیزی نگفتم
من منظورم این بود که بالاخره دوستها یه روزی همو میبخشن.
یه روزی دردهایی که بهم تحمیل کردن و فراموش میکنن...
نمیدانم کارن انکار کرد! یا واقعا همین را گفته بود.
من آنقدر گیج و سردرگم بودم که هیچی از حرفهایش را نفهمیدم.
همانطور که مشغول بازی کردن با موهایم بود و طرهای از آن را دور انگشتش پیچانده بود.
بحث را عوض کرد و گفت:
_خب، ما برای چی اینجاییم؟
تو سوالی چیزی از من نداری. مثلا من چه غذایی دوست دارم چه رنگی رو دوست دارم؟
لحن مردانهاش را کمی لوس کرده بود که واقعا افتضاح بود.
و مرا عمیق به خنده انداخت
_دیونهای کارن، چرا اینجوری حرف میزنی؟
چهرهی جدی به خودش گرفت و موهایم را رها کرد:
_نه خیر خانم من خیلیم جدیم، و مهم تر از همه چی شکمو
اصلا بحث غذا که میشه من صد و هشتاد درجه تغییر مود میدم.
به چهرهام چینی دادم و لب زدم:
_اه کارن یعنی چی؟من مرد شکمو دوست ندارم
شانههایش را بابا انداخت و حق به جانب گفت:
_فعلا که عاشقش شدی...
مشتی نثار بازوی عضلانیاش کردم که دستم خوردم درد گرفت.
_خب حالا شکمو خان،غذای مورد علاقت چیه؟
متفکر به فکر فرو رفت و خیره نگاهم کرد
_تو مرگ موشم بزاری جلوم با کله میخورم.
romangram.com | @romangraam