#بازیچه
#بازیچه_پارت_185
نگاهم را تیز بهش دوختم و با چهرهی درهم و سردرگم پرسیدم:
_چرا صدام زدی جوجه طلایی، چرا؟
بدون ایجاد هیچ تغییری در چهرهاش ریلکس تک ابرویی بالا انداخت و سوالم را با سوال جواب داد:
_همینطوری، فکر نمیکردم یه لقب تو رو بهم بریزه
این کلمه تو رو یاد کسی میندازه؟
به وضوح دیدم که دقیق بهم خیره شد. چه باید میگفتم. حقیقت را
اصلا چرا دربارهی کیان چیزی به کارن نگفتم؟ چرا سکوت کردم؟
کلافه طرهای از موهایم را پشت گوشم فرستادم و لرزان جواب دادم
_آ..ره یا..د یه دوست
تلخند صدادارش توجهم را بهش جلب کرد. برق اشک در چشمان قرمز شدهاش آشکار بود.
_یه دوست؟
بیاختیار با یاد کیان قطره اشکی گوشهی چشمم نشست. اون یه دوست نبود.
اون همه چیزم بود. کاش خرابش نمیکرد. کاش من احمق خرابش نمیکردم.
_یه دوست خیلی ارزشمند
بیدرنگ از روی صندلی بلند شد و کنارم لبهی تخت نشست.
چانهی لرزانم را آرام در دست گرفت و مشتاق لب زد:
_چقدر ارزشمند؟
نمیدانم با این سوالات میخواست به کجا برسد؟ اصلا چرا اینگونه مشتاق سوال میپرسید!
مگر او کیان را میشناخت؟
_خیلی ارزشمند، یه زمانی برام خیلی ارزشمند بود
لبخند کم رنگی گوشهی لبش جا خوش کرد. اما به ثانیه نکشید که اخم در هم کشید.
انگار کارهایش دست خودش نبود.
_پس چرا عذابش دادی؟
من هم حالم دست خودم نبود.
آنقدر سردرگم و آشفته بودم که به گفتهی کارن توجهی نکردم.
فقط انگار جادو شده بودم تا جوابش را بدهم
_چون دوستش داشتم. من نمیخواستم عذابش بدم اما اون خوردم کرد.
من فقط میخواستم عذابی که من کشیدم اونم بکشه...
مرا عمیق به آغوش کشید و بوسهی نرمی روی موهایم کاشت.
صدای تپش های نبضدار قلبش آرامشدهنده بود.
آه جان سوزی کشید و لب زد:
_دخترهی دیونه، مطمئنم اونم تو رو خیلی دوست داشته.
اما عذابی که بهش دادی غیر قابل هضمه براش، غیر قابل بخششه براش...
romangram.com | @romangraam