#بازیچه
#بازیچه_پارت_184

همان خواننده‌ و مرد عصا قورت داده‌ای که از غرور و خودخواه بودنش متنفر بودم.

باورش برایم سخت بود. خیلی سخت...


کمی بعد با سینی سنگین چایی از آشپزخانه بیرون آمدم و اول به مادر کارن تعارف کردم.


بعد هم پدر و مادرم و بزرگ ترهای جمع و در آخر به سمت کارن رفتم.


خم شدم و بفرماییدی زمزمه کردم. چشمان قرمز شده‌اش را بهم دوخت و آرام پچ زد:

_خیلی ممنون جوجه طلایی


به یک باره یخ بستم لبخند از روی لبم رفت. سرم دورانی به چرخش افتاد.

و هزاران بار این کلمه در سرم اکو شد.

_چطوری جوجه طلایی

خیلی دوستت دارم جوجه طلایی

ناراحت شدی جوجه طلایی

بد کردی خیلی بهم بد کردی جوجه‌طلایی...


گیج شده با حالی خراب روی مبل تک نفره‌ای نشستم و سرم را پایین انداختم.

سعی کردم اشک حلقه شده در چشمانم را پنهان کنم.


بغض چنبره زده بیخ گلویم نفسم را تنگ و تنگ تر می‌کرد. چه زود داشتم فراموشش می‌کردم.


چه زود عشق کهنه‌شده‌اش را در قلبم کشتم و دل به فرد دیگری بستم.


کارن تا به حال همچین کلمه‌ای را به زبان نیاورده بود. لحن گفتاری‌اش به قدری شبیه به کیان بود که لحظه‌ای مرا شوکه کرد.


لعنتی، لعنتی، حتی امشب هم خاطراتش دست از سرم برنمی‌داشت...

نگاهم به گل‌های درهم فرش،زیر پایم دوخته شده بود و ذهنم آشفته

هیچ از حرفایی که زده می‌شد را نمی‌فهمیدم.


حال خرابم دست خودم نبود. نمی‌دانم چرا اما عمیقا ناراحت بودم.

_افرا دخترم؟


با صدای رسای و محکم پدرم به خودم آمدم و نگاهم را سمتش چرخاندم:

_بله پدر جان


اشاره‌ای به کارن کرد و با آرامش گفت:

_آقا کارن و به اتاقت هدایت کن دخترم. بهتره که کمی باهم حرف بزنید.


لبخند کم رنگی زدم و از روی مبل بلند شدم

_حتما


رو به کارن کردم و زمزمه وار گفتم:

_از این طرف لطفا


کارن از روی مبل بلند شد و همراهم به اتاقم آمد.

به محض وارد شدنم مغموم لبه‌ی تختم نشستم. کارن هم روی صندلی میز توالتم نشست.


_حس می‌کنم یه دفعه‌ی تغییر مود دادی چته گرفته‌ای؟

romangram.com | @romangraam