#بازیچه
#بازیچه_پارت_183
_سلام
نگاهم را بالا آوردم. و یکه خورده به دختر روبهرویم نگاه کردم.
انتظار هر چیزی را داشتم جز اینکه خانم معلم خواهر کارن باشد.
انگار اون هم با دیدنم شوکه شده بود. سعی کردم کلمهای بگویم تا از آن بهت زدگی بیرون بیاید.
_سلام هستی جان خوش اومدی
هستی تا آمد چیزی بگوید. امیر متعجب زده کنارم ایستاد و خیره به هستی چشم دوخت.
هستی خجالت زده زیر لب زمزمه کرد:
_سلام مهندس امینی
امیر یهویی تغییر چهره داد و اخمانش را کمی درهم کشید و جواب داد
_سلام خانم، خوش اومدین
مشکوک نگاهی به امیر انداختم چرا یهویی اینقدر تلخ شد؟
باید بعدا میفهمیدم قضیه از چه قراره
بعد از چند دقیقه خوش و بش کردن بالاخره کارن روبهرویم قرار گرفت.
زمزمه وار خیره نگاهم کرد و گفت:
_سلام عزیزم، چقدر امشب خوشگل شدی
متقابلا نگاه کوتاهی بهش انداختم.
چقدر امشب خوشتیپ شده بود. همانطور که از کنارش رد میشدم زمزمه کردم
_شما هم خیلی خوشتیپ شدی آقا، یه جورایی دختر کش...
کیفور شده لبخند پت و پهنی روی لبانش نشست.
با دستانی لرزان، مشغول ریختن چایی داخل استکان ها بودم. سیمین و ترانه هم کمکم میکردند.
_نمیدونم چرا اما دستام داره میلرزه
سیمین و ترانه ریز ریز به این احوالم میخندیدند:
_بد عاشق شدی افرا بد...
لبانم رفته رفته کش آمد. حس شیرینی که امشب داشتم. بسی برایم لذت بخش بود.
انگار بالاخره داشتم خوشبخت میشدم.
انگار بالاخره همه چی دست به دست هم داده بود.تا من و کارن را بهم برساند.
هنوزم باورم نمیشد.
که تنها تو دوماه، قلب بی روحم به روح آمده بود. و به زندگی تاریکم، روشنایی بخشیده بود.
من با خودم عهد کرده بودم که دیگر عاشق نشوم. با خودم عهد کرده بود که دیگر قلبم را اسیر نکنم.
اما از همان روز اولی که، آن تیلههای آبی خوشرنگ را دیدم.
تمام عهدهای خودم را شکستم و دل دادم.
دل دادم به کارن نیک زاد
romangram.com | @romangraam