#بازیچه
#بازیچه_پارت_182
ترانه علی رغم جیغجیغ هایش ریلکس روی صندلی نشست و سکوت پیشه کرد.
_میگن سکوت نشانهی رضایته
خندهی صدا داری به این حرف سیمین کردم که ترانه با حرص گفت:
_بهتره دوتاتون خفه شین تا نیومدم خفهتون نکردم.
سیمین تسلیم وار، نمایشی به شکل زیپ دست روی لبانش کشید و حرف دیگری نزد.
در بین این همه استرس، با دیدن آرمان شوکه شدم.
دروغ چرا،اصلا فکرشم نمیکردم. امشب در این مراسم حضور یابد.
هر چند که عمه نسرینم وقتی خبر خاستگاریام را شنیده بود.
حسابی از پدر و مادرم دلخور شده بود.
عمه نمیدانست که پسرش میخواهد سر به تنم نباشد.
چه برسد به اینکه گذشته را فراموش کند و خوشخوشان باهام ازدواج کند.
حتی فکر کردن به این مسئله هم، مرا به خنده میانداخت.
تقهی آرامی به در اتاقم خورد و پشت بندش مادرم وارد اتاق شد و پرسید
_دخترا آمادهاید؟
ترانه و سیمین با خوشرویی جوابش را دادند و من با نگرانی پرسیدم:
_مامان خوب شدم؟
مادرم با تحسین نگاهی به سرتاپایم انداخت و با لبخند گفت:
_مثل ماه شدی دختر قشنگم
همینکه آمدم حرفی بزنم. زنگ خانهمان به صدا در آمد. مادرم هول شده مرا به بیرون اتاقم هدایت کرد
_زود، زود بریم بیرون، مثل اینکه اومدن
دستی به لباسم کشیدم و کنار در ورودی منتظر ایستادم. اول مادر کارن که بینهایت شبیه به خودش بود وارد شد. بعد هم دختر جوانی و در آخر قامت کارن نمایان شد.
چهرههایشان را درست نمیدیدم. ماشالله آنقدر شلوغ بود. که انگار نه انگار اصل کاری منم...
مادر کارن، با پدر و مادرم و عمههایم خوشبش و احوال پرسی کرد.
و رو به مادرم پرسید:
_عروس خانم کدومن؟
مادرم به من اشاره کرد. چشمان آبی خوشرنگش به طرفم چرخید.
و با دیدن من نگاهش برقی زد.
با چند قدم بلند خودش را بهم رساند و باهام روبوسی کرد
_سلام، خوش اومدین
با خوشرویی و محبت جوابم را داد:
_سلام دختر قشنگم، ممنون...
لبخند محجوبی زدم و خواهش میکنمی زیر لب زمزمه کردم
romangram.com | @romangraam