#بازیچه
#بازیچه_پارت_181
خاستگاری من هم بهانهای شد. تا پدرم و عمه حاجرم دلخوری را کنار بگذارند و با هم آشتی کنند.
البته که عمهام و پدرم هنوزم که هنوز بود. با امیر و سیمین سرسنگین و به نحوی آشتی نکرده بودند.
باوسواس خاصی خودم را دوباره برانداز کردم. که صدای اعتراض گونانهی سیمین درآمد.
_بابا بسه دیگه، یه ساعته جلوی آینهای
خوبی، خوشگلی، ول کن دیگه
بیتوجه به حرفش رو به ترانه که روبهروی میز توالتم آرایش میکرد گفتم
_ترانه فکر میکنم این خط چشمم کمی از اون یکی باریک تره
ترانه ریمل در دستش را با صدا روی میز انداخت و سرش را در دستش گرفت:
_وایی افرا چقدر تو حساسی، دیونهم کردی از صبح...
دلخور شده،دست از دید زدن خودم برداشتم و لبهی تختم نشستم. و سکوت کردم.
مرا درک نمیکردند. حالم را نمیفهمیدند.
_الان ناراحت شدی؟ افرا چقدر امشب خودتو خر کردی
گوشیام را از روی پاتختی برداشتم و در جواب سیمین گفتم:
_نه اصلا ناراحت نشدم.
نگاهم روی مسیج دهدقیقه پیش کارن نشست
_داریم میایم، منتظرم باش.
کممونده تا برای همیشه مال خود خودم بشی...
با هول و ولا از روی تختم بلند شدم و گفتم:
_دارن میان، ببینین من خوبم
کارهایم دست خودم نبود. واقعا استرس داشتم.
سیمین و ترانه به سمتم آمدند و ریلکس مرا روی تختم نشاندن ترانه لب زد:
_افرا به خدا باور کن خیلی خوشگل شدی هیچ عیبی هم نداری.
اگه میدونستم اینقدر عاشق عروس شدنی زودتر خودم دست به کار میشدم.
غضبناک بالشت روی تختم را به طرفش پرت کردم و گفتم:
_بالاخره نوبت دوتاتون میرسه، اونوقت میبینین این همه استرس
من بیخودی نیست.
با این حرفم ترانه به چهرهاش چینی داد و لب زد:
_خدا نکنه، من شوهر میخوام چیکار، خودمم اضافیام
سیمین چشم و ابرویی به سمتم آمد و گفت:
_افرا نظرت چیه؟ امشب آرمان رو به جون ترانه بندازم.
بوسی برای سیمین فرستادم و به وجد آمده دستانم را بهم کوبیدم:
_گل گفتی سیمین گل...
romangram.com | @romangraam