#بازیچه
#بازیچه_پارت_180
_چقدر زیباتر شدی پرنسس
غضبناک نگاهم کرد و جوابم را نداد.
خاله امینه رو به من پرسید.
_بریم پسرم؟
نگاهی به ساعت مچی در دستم انداختم و گفتم:
_خاله همینطور که گفتم.
هم تو، هم هستی حواستون خیلی باشه.
من واقعی پسر شمام و هستی هم واقعی خواهر منه
خاله امینه اخم در هم کشید و هستی با اعتراض لب زد:
_خب چرا نباید واقعیت و بهشون بگیم
پوف کلافهای کشیدم و برای بار هزارم توضیح داد
_خانوادهی افرا خیلی حساسن به این چیزا،
من با افرا حسابی در این باره حرف زدم و واقعیتو بهش گفتم.
اما شما هیچ وقت، تاکید میکنم هیچ وقت
نه پیش خودش نه پیش خانوادش حرفی نزنین.
اگه خانوادش بفهمن که من، بی پدرم و مادرم همه چی تموم میشه من و افرا نمیتونیم با هم ازدواج کنیم.
شما که اینو نمیخواین؟
هستی تحت تاثیر حرف هایم قرار گرفت و سریع گفت:
_نه، معلومه که نه، داداش کارن
بعدشم من همین الانشم، واقعی خواهرتم مگه
نه؟
بازدمم را عمیق بیرون دادم و از ته قلبم لب زدم:
_غیر از این نیست خوشگلم
میدانستم که دروغم خاله امینه را راضی نکرده بود.
اما وقتی نگاه ملتمسم را دید.
به ناچار سر تکان داد و زودتر از ما از خانه خارج شد.
داخل پارکینگ شدیم. قبل اینکه پشت فرمون بنشینم.
برای افرا مسیجی فرستادم. تا آمدنمان را بهش اطلاع بدهم.
سوار ماشین شدم و به طرف شیرینی و گل فروشی راندم.
(افرا)
نگاهی در آینه به خودم انداختم.
کت و شلوار کرم رنگی به تن داشتم و آرایش لایت و ملایمی هم روی صورتم نشانده بودم.
موهای طلایی رنگ فرفریام را دورم ریخته بودم و شالم را آزادانه روی موهایم رها کرده بودم هیجان غیرقابل وصفی داشتم.
بالاخره بعد از یک هفته و حرف زدن با پدر و مادرم قرار شد که امشب کارن با خانوادهاش به خاستگاریام بیاید.
romangram.com | @romangraam