#بازیچه
#بازیچه_پارت_179
بالاخره هر چه که بود گذشت.
تمام سختی های این دوماه با شیرینی رسیدن به انتقامم گذشت.
هر چندم که قاطع میتوانم بگویم.
هیچ انتظار نداشتم به این سرعت نقشهام پیش برود.
اما هنوز هم، تا شب پیروزیام راه درازی را در پیش داشتم.
_چه خوشتیپ شدی داداشم
نگاهم را سمت هستی چرخاندم.
سر تا پایش را حساس، رصد کردم. نگاهم روی رژ قرمزش با اخم نشست.
_رژت مشکل داره عوضش کن
چشمان سبز رنگش را در حدقه چرخاند و ناراضی لب زد
_کارن یه امشب رو گیر نده دیگه
با دستم به اتاقش اشاره کردم و قاطع گفتم:
_زود باش پرنسس با من کل کل نکن وگرنه دیرمون میشه
ترجیحم اینه که اون رژ صورتیه کم رنگتو بزنی
زود باش گلم...
پاهایش را حرصی به زمین کوبید جدی و با اخم نگاهش کردم.
دلخور و تسلیم شده به طرف اتاقش رفت.
هستی عین خواهر نداشتهام بود.
حساسیتی که نسبت بهش داشتم. نمیذاشت بی تفاوت باشم و گیر ندهم.
_پسرم کارن بریم مادر؟
به سمت خاله امینه چرخیدم و با چند قدم خودم را بهش رساندم.
پیشانیاش را عمیق بوسیدم و گفتم:
_هستی بیاد. میریم امینه خاتون
سر تا پایم را رصد کرد و قربان صدقهام رفت:
_ماشالله، هزار ماشالله کی اینقدر مرد شدی پسرم
تلخندی روی لبم نشست.
امشب عجیب دلم برایش تنگ شده بود. حیف که نبود.
حیف که نبود. این روزها را هم ببیند.
امشب با وجود خاله امینه، به شدت جای خالیاش حس میشد.
نبود ببیند که کار نیمه تمام، چند سال پیشش را من امشب تمام میکردم.
نبود ببیند که بالاخره،نوهی حاج فتاح بزرگ افتخار داده بود و مرا پذیرفته بود.
هستی مغموم از اتاق خارج شد و گفت:
_منم آماده شدم بریم.
از دور بوسی برایش فرستادم و لب زدم:
romangram.com | @romangraam