#بازیچه
#بازیچه_پارت_178

بیشعور من را به مسخره گرفته بود.

فقط منتظر بودم تا نوبت خودش هم برسد.


آن وقت بود که تمام دق و دلیای امروز را سرش در می‌آوردم.

_قهر نکن حالا، هر چی تو بخوای


هنوز هم در لحنش ته مایه‌ی خنده حس می‌شد.

_نوبت خودتم میرسه امیر خان، اونوقت این منم که به حال و روزت می‌خندم


بدون توجه به حرفم متفکر پرسید:

_رازت و بهم میگی؟

سمتش چرخیدم و چهره‌ام را حالت سوالی چینی دادم.

و منتظر ماندم بیشتر توضیح دهد

_راز اینکه چطوری یه سلبریتی مشهور و تور کردی؟

آخه حسودیت نمیشه؟ دخترا خیلی تو کف‌شن...


گر گرفته و حرصی لب زدم:


_دخترا بیجا میکنن با تو، بیشعور چرا ته دلمو خالی میکنی


شانه‌ای بالا انداخت و خونسرد گفت:

_بالاخره ازدواج کردن با یه آدم مشهور و معروف، نگرانی‌های خودشم داره دیگه

توصیه میکنم مواظب باشی


می‌دانستم که امیر فقط می‌خواست سربه‌سرم بگذارد.

اما تا به حال، از این وجه به قضیه نگاه نکرده بودم.


امیر حقیقت را می‌گفت. کارن خیلی خیلی طرفدار داشت.

اما خب نباید نگران باشم.


کارن عشقش را به من ثابت کرده بود. من هم بهش اعتماد داشتم.

نباید به چرندیات امیر حساسیت نشان می‌دادم. وگرنه قبل از همه

خودم پشیمان می‌شدم و این ازدواج را بهم می‌زدم.

***

(کارن)

جلوی آینه دستی به کت اسپرت خاکستری‌ام کشیدم و دکمه‌ی وسطش را بستم.

در پوست خودم نمی‌گنجیدم.


بالاخره تنها یه پله تا رسیدن به هدفم فاصله داشتم.

از هفته‌ی پیش که با امیر ملاقات داشتم. استرس مثل خوره به جانم افتاده بود.


نگاه‌ها و حرف های امیر بهم فهمانده بود که نسبت به این ازدواج ناراضیست.

و هم اینکه شدیدا به آشنا بودنم شک کرده بود.


آن روز هر لحظه احتمال می‌دادم که مرا بشناسد و به هویت اصلیم پی ببرد.

اما انگار من خیلی تغییر کرده بودم.

انگار به کل کیان را کشته بودم و کارن را ساخته بودم.

romangram.com | @romangraam