#بازیچه
#بازیچه_پارت_177



کارن نامحسوس چشمکی حواله‌ی چهره‌ی خسته‌ام کرد.

که لبخند روی لبم آورد.


امیر دستش را به سمت کارن گرفت و گفت:

_از آشنایی باهات خوشبخت شدم کارن جان


کارن هم با احترام دست امیر و فشرد:

_منم هم همینطور امیر جان


چندی بعد من هم با کارن خداحافظی کردم و به سمت ماشین امیر رفتیم.

نگاهم را از پنجره به بیرون دوخته بودم.

امیر هم همچنان ترجیح می‌داد سکوت کند.


باید خودم دست به کار می‌شدم و نظرش را راجب کارن می‌پرسیدم:


_خب امیر، نگفتی نظرت در مورد کارن چیه؟


نیم نگاهی سمتم انداخت و رک و صریح گفت:

_بهش حس خوبی ندارم.

ته نگاهش یه جوریه نمیگم عاشقت نیست اما یکم بهش شک دارم.


نگران شده با لکنت پرسیدم:

_من..ظو...رت چیه؟


پشت چراغ قرمز ایستاد و نگاهش را به رو‌به‌رو داد:

_تو رو خوب میشناسه

انگار که سالهاست با تو در ارتباطه، نه فقط دو ماه...

یه جوراییم حس می‌کنم خیلی آشناست


_آشناست؟


سرش را تکانی داد و کلافه دستی به موهایش کشید

_آره انگار که خیلی وقته میشناسمش

میدونی ته چهرش به یه نفر خیلی شبیه، اما نمیدونم به کی؟

شایدم اشتباه می‌کنم.


دم عمیقی گرفتم و نگاهم را به دستانم دوختم. امیر بیش از حد به این مسئله حساسیت نشان می‌داد.


فکر می‌کنم تمام حرف‌هایش بهانه بود بهانه‌ای برای دک کردن


کارن...

_با مامان و بابا حرف بزنیم؟


تک خنده‌ای کرد و ماشین را به حرکت در آورد:

_مثل اینکه برای شوهر کردن خیلی عجله داری؟


غضبناک مشتی به بازویش زدم و دلخور سکوت کردم.


romangram.com | @romangraam