#بازیچه
#بازیچه_پارت_176

تک خنده‌ی مسخره‌ی امیر نگاهم را سمتش کشاند. این امروز سعی داشت. مرا سکته دهد‌.

_حرف زدن رو که همه بلدن، مهم عمله


مثلا اگه من ازت بپرسم که چند سال حاضری منتظر افرا باشی جوابت چیه؟


نفس در سینه‌ام حبس شد. امیر چه فکری در سرش جولان می‌داد. اصلا می‌فهمید دارد چه سوال های مسخره‌ای می‌پرسد.


کارن کلافه به چهره‌ی رنگ پریده‌ام نگاه انداخت جواب داد:

_افرا خیلی برام باارزشه، تصمیماتشم برام مهمه...

اگه آمادگی ازدواج نداشته باشه، من حاضرم هر چندسال که بگه منتظرش بمونم.


از جواب کارن خوشم آمد. یه جورایی به امیر فهماند که در آخر فقط و فقط خودم تصمیم گیرنده‌ی زندگی خودم هستم.

نه فرد دیگری...


_من هیچ وقت در تصمیمات خواهرم دخالتی نمی‌کنم مگر به مواقعی که در راه اشتباهی باشه.

امروزم اگر اینجام قصدم فقط فقط آشنایی، با کسیه که در آینده میخواد شریک و همدم زندگیش بشه

هر چند که هنوز قانع نشدم دو نفر چطور میتونند تو دوماه یه همچین تصمیم بزرگی بگیرند به نظرم کمی عجولانه میاد


کارن دستی به موهایش کشید. و دم عمیقی گرفت.

با حفظ همان ریلکسی و خونسردی چهره‌اش، قلوپی از لیوان آب روی میز نوشید و گفت:


_خب ما تو همین دوماه خوب همو شناختیم. و فکر نمی‌کنم لازم به شناخت بیشتر باشه

اما اگه افرا ناراضی باشه چرا که نه بیشتر باهام آشنا میشیم.


باید به کارن آفرین گفت خوب بلد بود تمام ماجرا را به من ربط دهد.

تا امیر بیشتر از این سوال نپرسد.


و اینکه این حسو بهم منتقل می‌کرد که براش خیلی ارزشمند و مهم هستم.


دیگر حرفی حین خوردن غذا رد و بدل نشد.

اما به محض تمام شدن امیر خواست که تنها با کارن صحبت کند.


بعد از رفتن آن دو، من هم بی‌حوصله از پشت میز بلند شدم و از رستوران خارج شدم.


چشم چرخاندم و به سمت نیمکت چوبی که در محوطه‌ی زیبای رستوران گذاشته شده بود.

رفتم و تک و تنها نشستم.


حساسیت امیر را درک نمی‌کردم. اما بهش حق می‌دادم.

خب من دوبار شکست خورده بودم.


و این دفعه به خودم قول داده بودم که خوشبخت شوم.


ته نگاه امیر بهم می‌فهماند که ناراضی‌ست.

انگار که از کارن خوشش نیامده بود.


فقط دوست داشتم زودتر حرف زدنشان تمام شود تا بپرسم چرا؟

دلیل این نارضایتی را بفهمم.

تقریبا بعد از نیم ساعت تمام الافی بالاخره، با دیدنم به سمتم آمدند.

_چه عجب، دیگه داشت حوصلم سر می‌رفت.

romangram.com | @romangraam