#بازیچه
#بازیچه_پارت_175
_این خواننده خوشگله چرا نیومد؟توقع داره براش فرش قرمز پهن کنیم.
حال بدم یه طرف غرغرهای امیر هم طرفی دیگر
_کارن بدقول نیست حتما تو ترافیک مونده
تک ابرویش را بالا انداخت و چینی به چهرهاش داد:
_چه عاشق، مثل اینکه تو این دوماه خوب شناختیش
کمی نزدیکش شدم و حرصی و عصبی لب زدم:
_اینقدر این دوماه لعنتی رو تو سرم نکوب، مگه برای شناخت یه آدم چند ماه زمان لازمه صدسا...
_سلام عذر میخوام دیر کردم.
نگاهم با اشتیاق به سمت کارن کشیده شد نامحسوس نفس آسودهای کشیدم و از پشت میز بلند شدم.
امیر هم متقابلا از پشت میز بلند شد و با کارن دست داد و با کنایه گفت:
_سلام، دیگه داشتیم از اومدنتون ناامید میشدیم
لبخند مسخرهی روی لبم نشاندم و چشم غرهای نامحسوسی به امیر رفتم و لب زدم
_سلام، احتمالا تو ترافیک موندی آره؟
صندلی پشت میز را جلو کشید و با حفظ لبخند کم رنگ روی لبش جواب داد
_آره یه خورده ترافیک بود
بعد از چند ثانیه گارسون به طرفمان آمد و سفارش گرفت.
سکوت سنگینی بینمان حاکم بود. امیر جوری تند و تیز به کارن چشم دوخته بود که او را معذب میکرد.
_نمیدونم چرا، اما حس میکنم خیلی آشنایی جناب نیک زاد؟
رنگ کارن به وضوح تغییر حالت داد و حس میکردم تن صدایش هم کمی لرزان شد:
_آدمایی که به هم شباهت دارن زیاد نیستن. شاید به همین خاطره
آقا امیر...
خوشحالم میشم که به اسم صدام کنید. اینجوری معذب نمیشم.
امیر تک شانهای بالا انداخت و با چشمانی ریز شده و نامطمئن لب زد
_شاید همینطوره آقا کارن، شایدم...
ترجیح میدادم هیچ در بحثشان دخالت نکنم و فقط شنونده باشم.
گارسون غذا هایمان را آورد و به ثانیه نکشید میز خالی پر شد. با گفتن نوش جان فاصله گرفت و دور شد.
بوی جوجه کباب معدهی خالیم را مالش داد. قاشقم را برداشتم و اولین لقمه را به دهانم هدایت کردم.
_هدفت از ازدواج با خواهر من چیه؟
لقمه به گلویم گیر کرد. این چه سوالی بود دیگر...
دست به سمت نوشابهام بردم و جرئه ای نوشیدم. لقمه را به زور پایین فرستادم.
_تنها هدفی که منو سمت افرا میکشونه عشقه،
من افرا رو خیلی دوست دارم و اطمینان میدم که خوشبختش کنم.
romangram.com | @romangraam