#بازیچه
#بازیچه_پارت_174

ترانه هیچ وقت همینجوری از کسی تعریف نمی‌کرد.

یعنی به ندرت پیش می‌آمد در مورد پسری اینطور حرف بزند.

اگر هم حرفش پیش می‌آمد یعنی از طرف حسابی خوشش آمده.


_ترانه بیا و یه کاری کن که من همیشه، دعام پشت سرت باشه


کنجکاو شده پرسید:

_چه کاری؟


_بیا و این آرمان رو مخش کن مال خودت، اینجوری منو از دستش نجات دادی


جیغ کر کننده‌اش تو گوشم پیچید و چهره‌ام را ناخوادگاه درهم کرد.

_افرا خفه،خفه

بی‌جنبه، من بی‌منظور ازش تعریف کردم.


قهقهه‌وار خندیدم و برای اینکه بیشتر اذیتش کنم گفتم:

_نه دیگه من تو رو می‌شناسم تو همینجوری از کسی تعریف نمی‌کنی.

امشب هماهنگ کنم با عمه‌نسرینم، بریم خونه‌شون خاستگاری؟


هرچند که پسرمون کمی بد اخلاقه...


حرصی نفس نفس زنان لب زد:

_افرا برو گمشو، بی‌جنبه

فقط قطع کن تا از پشت گوشی خفت نکردم.


سرخوشانه خندیدم. حیف که جای سیمین خالی بود. اگر او هم بود. دوتایی دستش می‌انداختیم.

کل کل کردن با ترانه کمی حالم را جا آورد و من را از استرس دور کرد.


هر چند که حضور آرمان در خانه‌ی ترانه کمی برایم نامفهوم بود. ولی باید در اصرع وقت، ته‌توی این قضیه را در می‌آوردم.

بدون اینکه دیگر ذهنم را درگیر کنم. نقشه‌ای برداشتم و مشغول شدم.


وقتایی که درگیر کار می‌شدم.

زمان مثل برق و باد می‌گذشت. هیچ وقت از خواندن همچین رشته‌ای پشیمان نشدم. چون علاقه‌ی خیلی خیلی خاصی به این رشته داشتم.


بعد از حدود سه ساعت کار کردن مداوم، خسته از پشت میز بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم.


نگاهی به ساعت انداختم یک ظهر را نشان می‌داد.


رفته رفته امیر باید پیدایش می‌شد.

قرارمان با کارن ساعت دو، در یکی از رستوران‌های معروف و نزدیک به شرکت بود.

امیدوارم بودم که امروز مشکلی پیش نیاید و همه چی به خوبی خاتمه یابد.


هر چند که بعید می‌دانم. امیر به این راحتی‌ها رضایت دهد.

نگاهم را به دستان قلاب شده‌ا‌م دوخته بودم. در ظاهر سعی می‌کردم بی‌تفاوت و خونسرد باشم.

ولی از درون آتشی به جانم افتاده بود.


تقریبا یه ربعی می‌شد. که منتظر کارن بودیم ولی هنوز نیامده بود.

فکر اینکه جا بزند و نیاید. مثل خوره روحم را آزار می‌داد.


romangram.com | @romangraam