#بازیچه
#بازیچه_پارت_173
***
ناخن انگشتم را زیر دندانم از استرس میجویدم. امروز قرار بود کارن و امیر همدیگر را ملاقات کنند.
از صبح که پا به شرکت گذاشته بودم. آنقدر فکرم درگیر این ملاقات بود که، از همه چی عقب افتاده بودم.
نقشههای تلنبار شده یه طرف، پروژهی جدیدم یه طرف دیگر...
صدای گوشیام مرا به خودم آورد. نگاهی به صفحهاش انداختم و جواب دادم
_جانم ترانه
هول شده و با لکنت لب زد:
_آ..ر..مان اینجا بود
یکه خورده و مبهوت پرسیدم:
_چی اونجا چیکار میکرد؟
_اومده بود سراغ سیمین فکر میکرد هنوز اینجاست. بهش گفتم خیلی وقته برگشته
مگه شماره سیمین رو نداشته که بهش زنگ بزنه؟
متفکر به فکر فرو رفتم. آرمان باز چه نقشهای تو سرش بود.
و مهم تر از همه آدرس خونهی ترانه را از کجا آورده بود؟
_چیز دیگهای نگفت؟
بازدمش را صدادار بیرون داد و با لحن شیطنت آمیزی گفت:
_چرا از تو هم سراغ گرفت که گفتم برگشتی خونه
افرا فکر میکنم اومدنش اینجا، فقط و فقط به خاطر تو بوده...
الان به تنها چیزی که دلم نمیخواست فکر کنم آرمان بود.
چون ظرفیتم برای امروز کاملا پر بود.
_نمیدونم ترانه، نمیدونم باز چه فکرایی تو سرش میگذره؟
اما این روزا اینقدر درگیر هستم که، نخوام به آرمان فکر کنم.
_چرا چیزی شده عزیزم؟
مداد روی میز را برداشتم و روی برگهی سفید جلوم خط های فرضی کشیدم.
_در مورد کارن با امیر حرف زدم.
امیر رو که میشناسی، گیر داده اول باید خودش تاییدش کنه
بعد در مورد خاستگاریش با پدر و مادرم حرف بزنیم.
ریز ریز خندید و با حسرت لب زد:
_امیر دیگه، غیرتی و حساس...
کاش منم حداقل یه برادر داشتم. حیف، حیف...
به عرض چند ثانیه تن صدایش هیجانی شد.
_راستی افرا آرمان حسابی فرق کرده از اون زمانا خوشتیپ تر و مردانهتر شده
تک ابرویم را بالا انداختم.
romangram.com | @romangraam