#بازیچه
#بازیچه_پارت_172
_درسته حق با شماست، اما کاش بشه بزرگی کنید و من امیر و ببخشید
سکوت پیشه کرده بود.
میدانستم که حالا حالاها ما را نخواهد بخشید. خسته بلند شدم و کیسههای خرید را برداشتم و وارد خانه شدم.
امیر روبهروی تیویی خاموش نشسته بود و غرق شده در فکر به صفحهی سیاهش زل زده بود.
_امیر خوبی؟
بدون جواب دادن، همچنان در همان حالت سیر میکرد.
نه اینطور نمیشد.باید یه شوکی بهش وارد میکردم.
آهسته به سمتش رفتم و کنارش گوشش جیغ گونانه اسمش را صدا زدم.
_امیررر
با شنیدن اسمش سه متر به هوا پرید و دستش را روی قلبش گذاشت
_زهر و مار امیر، چته چرا جیغ میزنی؟
_خوب اگه جواب میدادی که جیغ نمیزدم.
کلافه دستی به صورتش کشید و کیسههای خرید را از دستم گرفت و به طرف آشپزخانه رفت:
_کاش برنمیگشتم
میدانستم از رفتار پدرم دلخور بود.
_مامان کجاست؟
کیسهها را روی کانتر گذاشت و جواب داد
_خونهی عمه نسرین
متعجب شده پرسیدم:
_اونجا رفته چیکار؟
شانههایش را بالا انداخت و گفت:
_من چه میدونم، من تازه اومدم.
وقتی بهش زنگ زدم گفت خونهی عمه نسرینم
_امیر من با بابا حرف زدم. گفتم که این نامزدی فکر من بود.
اخم وحشتناکی روی چهرهاش نشاند و به سمتم آمد
_چرا همچین غلطی کردی، تو دیونهای
شالم را از سرم کشیدم و لب زدم:
_خب انصاف نبود. اینقدر حرف بشنویی، حالا اینا رو ولش امشب با مامان و بابا راجب کارن حرف بزنیم؟
حق به جانب و دستوری گفت:
_نه خیر، اول من میبینمش بعد در موردش با خانواده حرف میزنیم.
ترس و نگرانی عمیقی به جانم افتاد.
نکند امیر با دیدن کارن و شناختنش با ازدواجمان مخالفت کند.
کلافه نفسی کشیدم و باشهای زیر لب زمزمه کردم.
romangram.com | @romangraam