#بازیچه
#بازیچه_پارت_162
من میفهمم
عشقو خیلی وقته تو چشمات دیدم و لحظه به لحظش زجر کشیدم...
هنوز که هنوز بود.
تمام حرفای های آن شب آرمان قلبم را به درد میآورد.
هر وقت که آن شب را به یاد میآوردم.
از خودم بیشتر بدم میآمد.
چطور با وقاحت تمام میخواستم به آرمان نزدیک شوم تا مرا ببخشد.
چطور زندگی را اینقدر به کامش تلخ کرده بودم.
آن شب هم درست مثل این شب نحس، کانون گرم خانوادهمان از
هم پاشید.
چون پدرم پشت مرا گرفت و عمهام پشت تنها پسرش آرمان را، و همین مسئله باعث دعوای شدید میان خواهر و برادر شد.
به طوری که، صبح آن روز عمهام از عمارت پدربزرگم برای همیشه رفت و نقل مکان کرد.
و آرمان افسرده و داغون هیچ حرف یا مخالفت دیگری نکرد و تنها بعد از گذشت دو هفته راهی آلمان شد.
و من هم در موقعیت سختی قرار گرفتم.
موقعیتی که نه پدرم و نه مادرم و نه برادرم دیگر بهم اعتماد نداشتند.
و همه ازم دوری میکردند.
و فقط و فقط تنها سیمین و ترانه بودند که در این روزهای سخت مرا به زندگی امیدوارم میکردند.
سرم را بین دستانم گرفته بودم.
صدای فین فین گریهی سیمین، روی اعصاب نداشتهام رژه میرفت.
بدتر از اون ترانه بود که به جای دلداری، با سیمین همراه شده بود و بدتر از اون هق هق میکرد.
امیر آرام و قرار نداشت. آشفته این طرف و آن طرف خانه را طی میکرد.
نگاهم را دور تا دور خانهی شلختهی ترانه چرخاندم.
این طور که معلوم بود باید چند روزی را اینجا میگذراندیم.
چرا؟
خوب معلومه،چون نه پدر من، ما را به خانه راه میداد و نه عمهام سیمین را
_من نمیفهمم، چطور نتونستی تحمل کنی و دو دقیقه زبون به دهن بگیری
همین و میخواستی؟ خوب شد حالا، راحت شدی
امیر بینهایت عصبانی بود.
درک این موضوع که این طور رسوا شده بودنند. برایش سخت بود.
درک اینکه دوباره این خانواده از هم پاشیده بود سخت تر
_آره همین و میخواستم. اصلا خوب شد که حقیقت و گفتم.
من به فکر تو بودم.
دوست نداشتم با کسی که هیچ علاقهای بهش نداری ازدواج کنی
romangram.com | @romangraam