#بازیچه
#بازیچه_پارت_161
آرمان عصبی دستی به گونهاش کشید و نیشخند تلخی روی لبانش نشاند و گفت:
_بزن دایی جان، ما که از دخترت بد رو دست خوردیم تو هم بزن، اما من اگه به جای تو بودم.
این سیلی رو حروم کسی که حقش نیست نمیکردم...
حروم دخترت میکردم
آقا حجت پدر آرمان روبهرویش قرار گرفت و با فریاد مواخظه گر گفت:
_خفه شو پسر چی داری میگی تو؟ دست روی زن بلند میکنی، برات متاسفم که آبروی من و مادرت و بردی
آرمان داغون با مشت به قلبش کوبید و خشدار گفت:
_بابا من آبروتون رو نبردم.
با دستش بهم اشاره کرد
_اما جیگرم سوخته،قلبم آتیش گرفته، میدونی چرا؟
چون نامزدم منو بازی داده و عاشق اون پسرهی گدا زاده شده
دل داده به اون کیان بی همهچیز...
سرم به آنی گیج رفت.
دستم را دور بازوی امیر چفت حلقه کردم و آرام چشمانم را باز کردم.
پدربزرگم خمیده از جایش بلند شد و به سمتم آمد.
عمه نسرینم بدبین شده نگاهم میکرد. اشک به چشمان مادرم دویده بود.
و رگ گردن برادرم متورم شده بود.
نگاهها آنقدر سنگین و غیر قابل تحمل بود که مرا میترساند.
تنم غیر عادی به لرزش افتاده بود.
سیمین با اشاره بهم میفهماند که خریت نکنم و حرفی نزنم.
آنقدر ترسیده بود که با هول و ولا لکنت وار لب زدم:
_در..وغ می..گه، من عا..شق ک..سی نیستم.
در..وغ میگه
پوزخند صدار دار مرد خشمگین روبهرویم در گوشم طنین انداز شد و صدای بم خشدارش روحم را آزرد
_چقدر بیوجودی افرا
چقدر ترسویی...
من مردم میفهمم، معنی نگاهتو میفهمم، محبت کردنای زیرکی تو، میفهمم...
من خودم و به آب و آتیش میزنم واسه تو، چون قلبم فقط فقط برای تو میتپه، چون چشمام تو این دنیا فقط و فقط تو رو میبینه
اما تو....
شبیه به دیوانهها دور خودش چرخید و موهایش را چنگ زد
_اما تو...
سختش بود.
حرف زدن سختش بود. چون بغض کرده بود و با سماجت قصد نداشت گریه کند.
غرورش له شده بود. غرور مردانهاش ترک خورده بود.
_اما تو، دلت پیش اونه...
romangram.com | @romangraam