#بازیچه
#بازیچه_پارت_163


حقیقتا حرف‌های سیمین ناراحتم کرد.

چقدر سخت بود.کسی را تا پای جان دوست داشته باشی و اینطور ازش دوری کنی...

آن هم فقط به خاطر خودش


_د من لعنتی که گفتم. راضیم به این ازدواج، من لعنتی که گفتم عشق بعد از ازدواج به وجود میاد.


چرا خرابش کردی؟

وقتی که این بازی رو راه انداختین به فکر من بودین؟ که حالا برام دلسوزی می‌کنین


سیمین لرزان از روی مبل بلند شد و روبه‌روی امیر قرار گرفت

_آره من مقصرم، من خودخواهم که تو رو وارد این بازی کردم.

اما ببین،خودم درستش کردم.

خودم این بازی لعنتی رو تموم کردم...


امیر پوزخند صداداری زد و عصبی موهایش را چنگ زد

_آفرین بهت، من دیگه حرفی ندارم.

براوو


قدم به قدم از سیمین دور شد و کتش را از روی دسته‌ی مبل چنگ زد.

قبل از اینکه از خانه خارج شود گفت

_ناامیدم کردی، فکر میکردم جسور تر از این حرفایی

اما...

کاش میشد دیگه هیچ‌وقت نبینمت سیمین


صدای بلند کوبیده شدن در، همانا با گریه‌ی صدادار سیمین یکی شد.

حرف آخر،امیر دل مرا هم شکست، چه برسد به سیمین عاشق


من و ترانه بی درنگ به سمتش رفتیم و در آغوشش گرفتیم.


مثل‌اینکه آن روز‌های سخت دوباره تکرار شده بود. و این‌دفعه سیمین و امیر را در چنگ خودش گرفتار کرده بود.


اصلا اوضاع خوبی نبود.

اما کاش حداقل پدر و مادرهایمان کمی درک می‌کردند.

کاش عمه‌ام میفهمید که به اجبار نمیتوان عاشق شد و به اجبار نمیتوان ازدواج کرد.


اگر قضیه‌ی حسام با جواب رد دادن سیمین حل می‌شد. هیچ کدام از این اتفاقات نمی‌افتاد.

***

دوهفته‌ای از ماجرای امیر و سیمین می‌گذشت.

تو این دوهفته همه چی آرام شده بود.


احمد آقا، تنها با گذشت سه شب از آن اتفاق به دنبال سیمین آمد و او را به خانه برگرداند.


هر چند که عمه‌ام ناراضی بود و حسابی از دست دخترش دلخور

من هم بعد از رفتن سیمین به خانه‌مان برگشتم. اما امیر نه...


کمی‌ نگرانش بودم. پدرم از موضعش برنمی‌گشت و امیر را نمی‌بخشید.



romangram.com | @romangraam